بعضیها معتقدند که زندگی یک سفر است. سفری از پوچی به نهایت. بعضیها معتقدند سفر از پوچی است به اوج و بعد دوباره به پوچی بازگشتن. بعضیها معتقدند به دوباره زنده شدن در قالب یک روح و یا جسم دگر. بعضیها معتقدند به دوباره زنده شدن در قالب حیوانات. بعضیها به بازگشت به خالق و بعضیها تمامی این رخدادها را یک خواب و یا رویا میدانند و بعضیها معتقد هستند که زندگی واقعئ تازه بعد از مرگ میسر میشود.
این کهنه رباط را که عالم نام است ………………… و ارامگه ابلق صبح و شام است
تختی است که تکیه گه صد جمشید است ……. بزمی است که وامانده ز صد بهرام است
شادی بطلب که حاصل عمر دمی است ………….. هر ذره زخاک کیقبادی و جمی است
احوال جهان و اصل این عمر که هست …………. خوابی و خیالی و فریبی و دمی است
دنیا دیدی و هر چه دیدی هیچ است………………..و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است
سر تا سر افاق دویدی هیچ است ………………….و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است
ای بیخبران شکل مجسم هیچ است ………..…… وان طارم نه سپهر آرقم هیچ است
خوش باش که در نشیمن کون و فساد ………….. وابسته یک دمیم و آن دم هیچ است
در دایرهای کامدن و رفتن ما است ………………..آن را نه بدایت نه نهایت پیدا است
کس مینزند دمی در این معنی راست؟ …………. کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟
زندگی! براستی زندگی چیست؟ (قسمت اول سفر)
زندگی! براستی زندگی چیست؟ (قسمت دوم وحدت)
زندگی! براستی زندگی چیست؟ (قسمت سوم تضاد)
زندگی! براستی زندگی چیست؟ (قسمت چهارم تطبیق)
زندگی! براستی زندگی چیست؟ (قسمت پنجم شناخت)
زندگی! براستی زندگی چیست؟ (قسمت ششم توکل)
زندگی! براستی زندگی چیست؟ (قسمت هفتم صبر)
گفت ما را هفت وادي در ره است …چون گذشتي هفت وادي، هفتاد و دودرگه است
هست وادي سفر با طلب آغاز كار ……… وادي عشق است از آن پس، در كنار
پس سيم وادي است آن تضاد ……… چهارم وادي است تطبیق یا که اتحاد
هست پنجم وادي معرفت یا که شناخت… پس ششم وادي توکل حيرت العقل
هفتمين، وادي صبر است و رضا ……… بعد از اين روي نبود تو را هیچ اختیار
در كشش افتي، اختیار گم گرددتي ……… گر بودي يك قطره قلزم گرددتي
|
وَلَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ وَمَا كُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غَافِلِينَ ﴿۱۷﴾ |
|
و به يقين آفريديم بالاى شما هفت راه و ما از آفرينش غافل نبودهايم (۱۷) المؤمنون |
زندگی! براستی زندگی چیست؟ (قسمت هفتم صبر)
شنیدستم که این ره بس دراز است …… سر ره در پس پرده صد پرده راز است
چو من منزل ندیده استم فرا پیش …….. فسانه است آنچه را گویم از این بیش
**********
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول …… رسد به دولت وصل تو کار من به اصول قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا …… فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول چو بر در تو من بینوای بی زر و زور …… به هيچ باب ندارم ره خروج و دخول کجا روم چه کنم چاره از کجا جويم …… که گشتهام ز غم و جور روزگار ملول من شکسته بدحال زندگی يابم …… در آن زمان که به تيغ غمت شوم مقتول خرابتر ز دل من غم تو جای نيافت …… که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول دل از جواهر مهرت چو صيقلی دارد …… بود ز زنگ حوادث هر آينه مصقول چه جرم کردهام ای جان و دل به حضرت تو …… که طاعت من بیدل نمیشود مقبول به درد عشق بساز و خموش کن حافظ …… رموز عشق مکن فاش پيش اهل عقول
**********
ز کوی يار میآيد نسيم باد نوروزی …… از اين باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی چو گل گر خردهای داری خدا را صرف عشرت کن …… که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است …… که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزی به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشانی …… به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بياموزی چو امکان خلود ای دل در اين فيروزه ايوان نيست …… مجال عيش فرصت دان به فيروزی و بهروزی طريق کام بخشی چيست ترک کام خود کردن …… کلاه سروری آن است کز اين ترک بردوزی سخن در پرده میگويم چو گل از غنچه بيرون آی …… که بيش از پنج روزی نيست حکم مير نوروزی ندانم نوحه قمری به طرف جويباران چيست …… مگر او نيز همچون من غمی دارد شبانروزی میای دارم چو جان صافی و صوفی میکند عيبش …… خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزی جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين ای شمع …… که حکم آسمان اين است اگر سازی و گر سوزی به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم …… بيا ساقی که جاهل را هنيتر میرسد روزی می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش …… که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی نه حافظ میکند تنها دعای خواجه تورانشاه …… ز مدح آصفی خواهد جهان عيدی و نوروزی جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده …… جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزی
میفکن بر صف رندان نظری بهتر از اين …… بر در ميکده می کن گذری بهتر از اين در حق من لبت اين لطف که میفرمايد …… سخت خوب است وليکن قدری بهتر از اين آن که فکرش گره از کار جهان بگشايد …… گو در اين کار بفرما نظری بهتر از اين ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق …… برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از اين دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم …… مادر دهر ندارد پسری بهتر از اين من چو گويم که قدح نوش و لب ساقی بوس …… بشنو از من که نگويد دگری بهتر از اين کلک حافظ شکرين ميوه نباتيست به چين …… که در اين باغ نبينی ثمری بهتر از اين
ثُمَّ كَانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ وَتَوَاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ ﴿۱۷﴾
علاوه بر اين از زمره كسانى كه گرويده و يكديگر را به صبر و شكيبايى و مهربانى(عشق ) سفارش كردهاند (۱۷)
أُوْلَئِكَ أَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ ﴿۱۸﴾
اينانند از زمره خجستگان (۱۸)
آن کس که به دست جام دارد …… سلطانی جم مدام دارد آبی که خضر حيات از او يافت …… در ميکده جو که جام دارد سررشته جان به جام بگذار …… کاين رشته از او نظام دارد ما و می و زاهدان و تقوا …… تا يار سر کدام دارد بيرون ز لب تو ساقيا نيست …… در دور کسی که کام دارد نرگس همه شيوههای مستی …… از چشم خوشت به وام دارد ذکر رخ و زلف تو دلم را …… ورديست که صبح و شام دارد بر سينه ريش دردمندان …… لعلت نمکی تمام دارد در چاه ذقن چو حافظ ای جان …… حسن تو دو صد غلام دارد
**********
روزگاريست که سودای بتان دين من است …… غم اين کار نشاط دل غمگين من است ديدن روی تو را ديده جان بين بايد …… وين کجا مرتبه چشم جهان بين من است يار من باش که زيب فلک و زينت دهر …… از مه روی تو و اشک چو پروين من است تا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن کرد …… خلق را ورد زبان مدحت و تحسين من است دولت فقر خدايا به من ارزانی دار …… کاين کرامت سبب حشمت و تمکين من است واعظ شحنه شناس اين عظمت گو مفروش …… زان که منزلگه سلطان دل مسکين من است يا رب اين کعبه مقصود تماشاگه کيست …… که مغيلان طريقش گل و نسرين من است حافظ از حشمت پرويز دگر قصه مخوان …… که لبش جرعه کش خسرو شيرين من است
**********
سـحرگـه ره روی در سرزمینی
همیگـفـت این معـما با قرینی
که ای صوفی شراب آن گه شود صاف
کـه در شیشـه برآرد اربـعینی
خدا زان خرقـه بیزار اسـت صد بار
کـه صد بت باشدش در آسـتینی
مروت گر چه نامی بینشان اسـت
نیازی عرضـه کـن بر نازنینی
ثوابـت باشد ای دارای خرمـن
اگر رحـمی کنی بر خوشـه چینی
نـمیبینـم نـشاط عیش در کس …… نـه درمان دلی نـه درد دینی
درونها تیره شد باشد کـه از غیب …… چراغی برکـند خـلوت نـشینی
گر انگـشـت سـلیمانی نـباشد …… چـه خاصیت دهد نقـش نـگینی
اگر چـه رسم خوبان تندخوییسـت …… چـه باشد گر بـسازد با غـمینی
ره میخانـه بـنـما تا بـپرسـم …… مال خویش را از پیش بینی
نـه حافـظ را حضور درس خـلوت …… نـه دانشـمـند را علـم الیقینی
**********
ز دسـت کوتـه خود زیر بارم
کـه از بالابلـندان شرمـسارم
مـگر زنجیر مویی گیردم دست
وگر نـه سر بـه شیدایی برآرم
ز چشم من مپرس اوضاع گردون
کـه شب تا صبح اختر میشمارم
بدین شکرانه میبوسم لب جام
کـه کرد آگـه ز راز روزگارم
اگر گفـتـم دعای می فروشان
چـه باشد حق نعمت میگزارم
من از بازوی خود دارم بسی شکر
کـه زور مردم آزاری ندارم
سری دارم چو حافظ مست لیکن
بـه لـطـف آن سری امیدوارم
**********
مرا میبینی و هر دم زیادت میکـنی دردم
تو را میبینـم و میلـم زیادت میشود هر دم
بـه سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
بـه درمانـم نـمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهـت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هـم
کـه بر خاکـم روان گردی به گرد دامنـت گردم
فرورفـت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دمار از مـن برآوردی نـمیگویی برآوردم
شـبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستـم
رخـت میدیدم و جامی هـلالی باز میخوردم
کـشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نـهادم بر لـبـت لـب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
زلفت به پریشانی دل برد به پیشانی
دل برد به پیشانی زلف به پریشانی
گر زلف بیفشانی صد جانش فرو ریزد
صد جانش فرو ریزد گر زلف بیفشانی
یک لحظه به پنهانی گر وصل تو دریابم
گر وصل تو دریابم یک لحظه به پنهانی
صد بوسه به آسانی از لعل تو بربایم
از لعل تو بربایم صد بوسه به آسانی
آخر نه مسلمانی رحم آر بر این مسکین
رحم آر بر این مسکین آخر نه مسلمانی
میبینی و میدانی احوال عبید آخر
احوال عبید آخر میبینی و میدانی
**********
سـحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
کـه تا چو بلبل بیدل کنم عـلاج دماغ
بـه جـلوه گـل سوری نگاه میکردم
کـه بود در شب تیره به روشنی چو چراغ
چـنان به حسن و جوانی خویشتن مغرور
کـه داشـت از دل بلبل هزار گونه فراغ
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم
نـهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن
دهان گـشاده شـقایق چو مردم ایغاغ
یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ
نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان
کـه حافـظا نـبود بر رسول غیر بـلاغ
**********
پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید
مـطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت
زین در دگر نراند ما را بـه هیچ بابی
در انـتـظار رویت ما و امیدواری
در عشوه وصالـت ما و خیال و خوابی
مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی
بیمار آن دو لعلـم آخر کـم از جوابی
حافظ چه مینهی دل تو در خیال خوبان
کی تشنه سیر گردد از لمعـه سرابی
**********
نـفـس برآمد و کام از تو بر نـمیآید
فـغان کـه بخت من از خواب در نمیآید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
کـه آب زندگیم در نـظر نـمیآید
قد بـلـند تو را تا بـه بر نـمیگیرم
درخـت کام و مرادم بـه بر نـمیآید
مـگر بـه روی دلارای یار ما ور نی
بـه هیچ وجـه دگر کار بر نـمیآید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بـلاکـش خـبر نـمیآید
ز شسـت صدق گـشادم هزار تیر دعا
ولی چـه سود یکی کارگر نـمیآید
بسـم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نـمیآید
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بـلای زلـف سیاهـت به سر نمیآید
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کـنون ز حلقـه زلفـت به در نـمیآید
**********
بـعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
کـه بـه بالای چمان از بن و بیخم برکـند
حاجـت مطرب و می نیست تو برقع بگشا
کـه بـه رقص آوردم آتش رویت چو سپند
هیچ رویی نـشود آینـه حجله بـخـت
مـگر آن روی که مالند در آن سم سمـند
گفتـم اسرار غمت هر چه بود گو میباش
صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند
مکِش بدام آن آهوی مشـکین مرا ای صیاد
شرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند
مـن خاکی که از این در نتوانم برخاسـت
از کـجا بوسـه زنم بر لب آن قصر بلـند
باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ
زان کـه دیوانـه همان به که بود اندر بـند
**********
Rule Number 1: YOU HAVR A RIGHT TO LOVE YOURSELF!
Rule Number 2: YOU HAVE A RIGHT TO RESPECT OTHERS!
بارها گفتهام و صد بار دگر میگویم ….. که من دلشده این ره نه بخود میپویم
در پس آینه طوطی صفتم داشته اند ….. آنچه استاد ازل گفت بگو میگویم
من اگر خارم و گر چمن ارایی هست ….کز آن دست که او کشد هر دم میرویم
شنیدستم که این ره بس دراز است …… سر ره در پس پرده صد پرده راز است
چو من منزل ندیده استم فرا پیش …….. فسانه است آنچه را گویم از این بیش
چو بینی جملگان افسانه سازند ……….….. به آن افسانه نرد عشق بازند
تونیز، ز بهر خویش افسانهیی چند ………. بساز و دل، به آن افسانه ها بند
حافظ وظیفه تو ثنا گفتن است و بس.
…ناتمام