بعضی‌‌ها معتقدند که زندگی‌ یک سفر است. سفری از پوچی به نهایت. بعضی‌‌ها معتقدند سفر از پوچی است به اوج و بعد دوباره به پوچی بازگشتن. بعضی‌‌ها معتقدند به دوباره زنده شدن در قالب یک روح و یا جسم دگر. بعضیها معتقدند به دوباره زنده شدن در قالب حیوانات. بعضی‌‌ها به بازگشت به خالق و بعضی‌‌ها تمامی‌ این رخداد‌ها را یک خواب و یا رویا میدانند و بعضی‌‌ها معتقد هستند که زندگی واقعئ تازه بعد از مرگ میسر میشود.

این کهنه رباط را که عالم نام است ………………… و ارامگه ابلق صبح و شام است

تختی است که تکیه گه صد جمشید است ……. بزمی است که وامانده ز صد بهرام است

شادی بطلب که حاصل عمر دمی است ………….. هر ذره زخاک کیقبادی و جمی است
احوال جهان و اصل این عمر که هست …………. خوابی و خیالی و فریبی و دمی است

دنیا دیدی و هر چه دیدی هیچ است………………..و آن نیز که گفتی‌ و شنیدی هیچ است
سر تا سر افاق دویدی هیچ است ………………….و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است

ای بیخبران شکل مجسم هیچ است ………..…… وان طارم نه سپهر آرقم هیچ است
خوش باش که در نشیمن کون و فساد ………….. وابسته یک دمیم و آن دم هیچ است

در دایره‌ای کامدن و رفتن ما است ………………..آن را نه بدایت نه نهایت پیدا است
کس می‌‌نزند دمی در این معنی‌ راست؟ …………. کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت اول سفر)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت دوم وحدت)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت سوم تضاد)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت چهارم تطبیق)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت پنجم شناخت)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت ششم توکل)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت هفتم صبر)

گفت ما را هفت وادي در ره است …چون گذشتي هفت وادي، هفتاد و دودرگه است

هست وادي سفر با طلب آغاز كار ……… وادي عشق است از آن پس، در كنار

پس سيم وادي است آن  تضاد ………  چهارم وادي است تطبیق یا که اتحاد

هست پنجم وادي معرفت یا که شناخت… پس ششم وادي توکل حيرت العقل

هفتمين، وادي صبر است و رضا ……… بعد از اين روي نبود تو را هیچ  اختیار

در كشش افتي، اختیار گم گرددتي ……… گر بودي يك قطره قلزم گرددتي

وَلَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ وَمَا كُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غَافِلِينَ ﴿۱۷﴾

و به يقين آفريديم بالاى شما هفت راه  و ما از آفرينش غافل نبوده‏ايم (۱۷) المؤمنون

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت هفتم صبر)

شنیدستم که این ره بس دراز است …… سر ره در پس پرده صد پرده راز است

چو من منزل ندیده استم فرا پیش …….. فسانه است آنچه را گویم از این بیش

**********

اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول …… رسد به دولت وصل تو کار من به اصول قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا …… فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول چو بر در تو من بی‌نوای بی زر و زور …… به هيچ باب ندارم ره خروج و دخول کجا روم چه کنم چاره از کجا جويم …… که گشته‌ام ز غم و جور روزگار ملول من شکسته بدحال زندگی يابم …… در آن زمان که به تيغ غمت شوم مقتول خرابتر ز دل من غم تو جای نيافت …… که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول دل از جواهر مهرت چو صيقلی دارد …… بود ز زنگ حوادث هر آينه مصقول چه جرم کرده‌ام ای جان و دل به حضرت تو …… که طاعت من بی‌دل نمی‌شود مقبول به درد عشق بساز و خموش کن حافظ …… رموز عشق مکن فاش پيش اهل عقول

**********

ز کوی يار می‌آيد نسيم باد نوروزی …… از اين باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن …… که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است …… که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزی به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشانی …… به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بياموزی چو امکان خلود ای دل در اين فيروزه ايوان نيست …… مجال عيش فرصت دان به فيروزی و بهروزی طريق کام بخشی چيست ترک کام خود کردن …… کلاه سروری آن است کز اين ترک بردوزی سخن در پرده می‌گويم چو گل از غنچه بيرون آی …… که بيش از پنج روزی نيست حکم مير نوروزی ندانم نوحه قمری به طرف جويباران چيست …… مگر او نيز همچون من غمی دارد شبانروزی می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عيبش …… خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزی جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين ای شمع …… که حکم آسمان اين است اگر سازی و گر سوزی به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم …… بيا ساقی که جاهل را هنيتر می‌رسد روزی می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش …… که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی نه حافظ می‌کند تنها دعای خواجه تورانشاه …… ز مدح آصفی خواهد جهان عيدی و نوروزی جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده …… جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزی


می‌فکن بر صف رندان نظری بهتر از اين …… بر در ميکده می کن گذری بهتر از اين در حق من لبت اين لطف که می‌فرمايد …… سخت خوب است وليکن قدری بهتر از اين آن که فکرش گره از کار جهان بگشايد …… گو در اين کار بفرما نظری بهتر از اين ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق …… برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از اين دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم …… مادر دهر ندارد پسری بهتر از اين من چو گويم که قدح نوش و لب ساقی بوس …… بشنو از من که نگويد دگری بهتر از اين کلک حافظ شکرين ميوه نباتيست به چين …… که در اين باغ نبينی ثمری بهتر از اين

ثُمَّ كَانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ وَتَوَاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ ﴿۱۷﴾

علاوه بر اين از زمره كسانى كه گرويده و يكديگر را به صبر و شكيبايى و مهربانى(عشق ) سفارش كرده‏اند (۱۷)

أُوْلَئِكَ أَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ ﴿۱۸﴾

اينانند از زمره خجستگان (۱۸)

آن کس که به دست جام دارد …… سلطانی جم مدام دارد آبی که خضر حيات از او يافت …… در ميکده جو که جام دارد سررشته جان به جام بگذار …… کاين رشته از او نظام دارد ما و می و زاهدان و تقوا …… تا يار سر کدام دارد بيرون ز لب تو ساقيا نيست …… در دور کسی که کام دارد نرگس همه شيوه‌های مستی …… از چشم خوشت به وام دارد ذکر رخ و زلف تو دلم را …… ورديست که صبح و شام دارد بر سينه ريش دردمندان …… لعلت نمکی تمام دارد در چاه ذقن چو حافظ ای جان …… حسن تو دو صد غلام دارد

**********

روزگاريست که سودای بتان دين من است …… غم اين کار نشاط دل غمگين من است ديدن روی تو را ديده جان بين بايد …… وين کجا مرتبه چشم جهان بين من است يار من باش که زيب فلک و زينت دهر …… از مه روی تو و اشک چو پروين من است تا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن کرد …… خلق را ورد زبان مدحت و تحسين من است دولت فقر خدايا به من ارزانی دار …… کاين کرامت سبب حشمت و تمکين من است واعظ شحنه شناس اين عظمت گو مفروش …… زان که منزلگه سلطان دل مسکين من است يا رب اين کعبه مقصود تماشاگه کيست …… که مغيلان طريقش گل و نسرين من است حافظ از حشمت پرويز دگر قصه مخوان …… که لبش جرعه کش خسرو شيرين من است

**********

سـحرگـه ره روی در سرزمینی
همی‌گـفـت این معـما با قرینی
که ای صوفی شراب آن گه شود صاف
کـه در شیشـه برآرد اربـعینی
خدا زان خرقـه بیزار اسـت صد بار
کـه صد بت باشدش در آسـتینی
مروت گر چه نامی بی‌نشان اسـت
نیازی عرضـه کـن بر نازنینی
ثوابـت باشد ای دارای خرمـن
اگر رحـمی کنی بر خوشـه چینی
نـمی‌بینـم نـشاط عیش
در کس …… نـه درمان دلی نـه درد دینی

درون‌ها تیره شد باشد کـه از غیب …… چراغی برکـند خـلوت نـشینی

گر انگـشـت سـلیمانی نـباشد …… چـه خاصیت دهد نقـش نـگینی

اگر چـه رسم خوبان تندخوییسـت …… چـه باشد گر بـسازد با غـمینی

ره میخانـه بـنـما تا بـپرسـم …… مال خویش را از پیش بینی

نـه حافـظ را حضور درس خـلوت …… نـه دانشـمـند را علـم الیقینی

**********

ز دسـت کوتـه خود زیر بارم
کـه از بالابلـندان شرمـسارم
مـگر زنجیر مویی گیردم دست
وگر نـه سر بـه شیدایی برآرم
ز چشم من مپرس
اوضاع گردون

کـه شب تا صبح اختر می‌شمارم
بدین شکرانه می‌بوسم لب جام
کـه کرد آگـه ز راز روزگارم
اگر گفـتـم دعای می فروشان
چـه باشد حق نعمت می‌گزارم
من از بازوی خود دارم بسی شکر
کـه زور مردم آزاری ندارم
سری دارم چو حافظ مست لیکن
بـه لـطـف آن سری امیدوارم

**********

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کـنی دردم
تو را می‌بینـم و میلـم زیادت می‌شود هر دم
بـه سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری
بـه درمانـم نـمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهـت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هـم
کـه بر خاکـم روان گردی به گرد دامنـت گردم
فرورفـت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی
دمار از مـن برآوردی نـمی‌گویی برآوردم
شـبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستـم
رخـت می‌دیدم و جامی هـلالی باز می‌خوردم
کـشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نـهادم بر لـبـت لـب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده
چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

زلفت به پریشانی دل برد به پیشانی

دل برد به پیشانی زلف به پریشانی

گر زلف بیفشانی صد جانش فرو ریزد

صد جانش فرو ریزد گر زلف بیفشانی

یک لحظه به پنهانی گر وصل تو دریابم

گر وصل تو دریابم یک لحظه به پنهانی

صد بوسه به آسانی از لعل تو بربایم

از لعل تو بربایم صد بوسه به آسانی

آخر نه مسلمانی رحم آر بر این مسکین

رحم آر بر این مسکین آخر نه مسلمانی

می‌بینی و میدانی احوال عبید آخر

احوال عبید آخر می‌بینی و می‌دانی

**********

سـحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
کـه تا چو بلبل بی‌دل کنم عـلاج دماغ
بـه جـلوه گـل سوری نگاه می‌کردم
کـه بود در شب تیره به روشنی چو چراغ
چـنان به حسن و جوانی خویشتن مغرور
کـه داشـت از دل بلبل هزار گونه فراغ
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم
نـهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن
دهان گـشاده شـقایق چو مردم ایغاغ
یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ
نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان
کـه حافـظا نـبود بر رسول غیر بـلاغ

 

**********

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی

پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید
مـطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت
زین در دگر نراند ما را بـه هیچ بابی
در انـتـظار رویت ما و امیدواری
در عشوه وصالـت ما و خیال و خوابی
مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی
بیمار آن دو لعلـم آخر کـم از جوابی
حافظ چه می‌نهی دل تو در خیال خوبان
کی تشنه سیر گردد از لمعـه سرابی

**********

نـفـس برآمد و کام از تو بر نـمی‌آید
فـغان کـه بخت من از خواب در نمی‌آید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
کـه آب زندگیم در نـظر نـمی‌آید
قد بـلـند تو را تا بـه بر نـمی‌گیرم
درخـت کام و مرادم بـه بر نـمی‌آید
مـگر بـه روی دلارای یار ما ور نی
بـه هیچ وجـه دگر کار بر نـمی‌آید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بـلاکـش خـبر نـمی‌آید
ز شسـت صدق گـشادم هزار تیر دعا
ولی چـه سود یکی کارگر نـمی‌آید
بسـم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نـمی‌آید
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بـلای زلـف سیاهـت به سر نمی‌آید
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کـنون ز حلقـه زلفـت به در نـمی‌آید

**********

بـعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
کـه بـه بالای چمان از بن و بیخم برکـند
حاجـت مطرب و می نیست تو برقع بگشا
کـه بـه رقص آوردم آتش رویت چو سپند
هیچ رویی نـشود آینـه حجله بـخـت
مـگر آن روی که مالند در آن سم سمـند
گفتـم اسرار غمت هر چه بود گو می‌باش
صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند
مکِش بدام آن آهوی مشـکین مرا ای صیاد
شرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند
مـن خاکی که از این در نتوانم برخاسـت
از کـجا بوسـه زنم بر لب آن قصر بلـند
باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ
زان کـه دیوانـه همان به که بود اندر بـند

**********

پرسیدم براستی آئین زندگی‌ چیست؟
گفتی‌: با اینکه هنوز شعله هائی از عشقت هنوز در من شعله ور است چند فرمان از ده فرمان زندگی‌ برایت مینویسم چو استاد گشتی تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ….

Rule Number 1: YOU HAVR A RIGHT TO LOVE YOURSELF!

Rule Number 2: YOU HAVE A RIGHT TO RESPECT OTHERS!

Rule Number 3: YOU HAVE A RIGHT TO CHOOSE!
 

Rule Number 4: YOU HAVE A RIGHT TO BE REJECTED!
 

Rule Number 5: YOU HAVE A RIGHT TO BE HAPPY!
Rule Number 6: YOU HAVE A RIGHT TO SAY “NO
RULE NO. 7: YOU HAVE A RIGHT TO MAKE MISTAKES
RULE NO. 8:  YOU HAVE A RIGHT TO LEARN FROM YOUR MISTAKES
RULE NO. 9: YOU HAVE A RIGHT TO BE FREE
 

??????:RULE NO. 10


بارها گفته‌ام و صد بار دگر میگویم ….. که من دلشده این ره نه‌ بخود  می‌‌پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند ….. آنچه استاد ازل گفت بگو میگویم

من اگر خارم و گر چمن ارایی هست ….کز آن دست که او کشد هر دم میرویم

شنیدستم که این ره بس دراز است …… سر ره در پس پرده صد پرده راز است

چو من منزل ندیده استم فرا پیش …….. فسانه است آنچه را گویم از این بیش

چو بینی‌ جملگان افسانه سازند ……….….. به آن افسانه نرد عشق بازند
تونیز، ز بهر خویش افسانه‌یی‌ چند ……….  بساز و دل، به آن افسانه‌ ها بند

حافظ وظیفه تو ثنا گفتن است و بس.

…ناتمام


بعضی‌‌ها معتقدند که زندگی‌ یک سفر است. سفری از پوچی به نهایت. بعضی‌‌ها معتقدند سفر از پوچی است به اوج و بعد دوباره به پوچی بازگشتن. بعضی‌‌ها معتقدند به دوباره زنده شدن در قالب یک روح و یا جسم دگر. بعضیها معتقدند به دوباره زنده شدن در قالب حیوانات. بعضی‌‌ها به بازگشت به خالق و بعضی‌‌ها تمامی‌ این رخداد‌ها را یک خواب و یا رویا میدانند و بعضی‌‌ها معتقد هستند که زندگی واقعئ تازه بعد از مرگ میسر میشود.

این کهنه رباط را که عالم نام است ………………… و ارامگه ابلق صبح و شام است

تختی است که تکیه گه صد جمشید است ……. بزمی است که وامانده ز صد بهرام است

شادی بطلب که حاصل عمر دمی است ………….. هر ذره زخاک کیقبادی و جمی است
احوال جهان و اصل این عمر که هست …………. خوابی و خیالی و فریبی و دمی است

دنیا دیدی و هر چه دیدی هیچ است………………..و آن نیز که گفتی‌ و شنیدی هیچ است
سر تا سر افاق دویدی هیچ است ………………….و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است

ای بیخبران شکل مجسم هیچ است ………..…… وان طارم نه سپهر آرقم هیچ است
خوش باش که در نشیمن کون و فساد ………….. وابسته یک دمیم و آن دم هیچ است

در دایره‌ای کامدن و رفتن ما است ………………..آن را نه بدایت نه نهایت پیدا است
کس می‌‌نزند دمی در این معنی‌ راست؟ …………. کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت اول سفر)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت دوم وحدت)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت سوم تضاد)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت چهارم تطبیق)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت پنجم شناخت)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت ششم توکل)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت هفتم صبر)

گفت ما را هفت وادي در ره است ……… چون گذشتي هفت وادي، درگه است

هست وادي سفر با طلب آغاز كار ……… وادي عشق است از آن پس، در كنار

پس سيم وادي است آن  تضاد ………  چهارم وادي است تطبیق یا که صلح

هست پنجم وادي معرفت یا که شناخت… پس ششم وادي توکل حيرت العقل

هفتمين، وادي صبر است و رضا (بقا)……… بعد از اين روي نبود تو را اختیار

در كشش افتي، اختیار گم گرددتي ……… گر بودي يك قطره قلزم گرددتي

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت ششم توکل)

شنیدستم که این ره بس دراز است …… سر ره در پس پرده صد پرده راز است

چو من منزل ندیده استم فرا پیش …….. فسانه است آنچه را گویم از این بیش

**********

«آن‌گاه که عشق تورا می‌خواند، به‌راهش گام نه! هرچند راهی پرنشیب. آنگاه که تورا زیر گستره بال‌هایش پناه می‌دهد، تمکین کن! هرچند تیغ پنهانش جانکاه. آن‌گاه که باتو سخن آغاز کند، بدو ایمان آور! حتی اگر آوای او رؤیای شیرینت را درهم‌کوبد، مانند باد شرطه که بوستانی را.»

دلـم خزانـه اسرار بود و دسـت قـضا … درش ببسـت و کلیدش به دلسـتانی داد

شکسـتـه وار به درگاهت آمدم که طبیب .. بـه مومیایی لـطـف توام نـشانی داد

**********

داستان های مثنوی به نثر:دفتر اول

بخش ۱۴۴ – قصه آنکس کی در یاری بکوفت از درون گفت کیست آن گفت:  منم!

گفت چون تو دوی درنمی‌گشایم هیچ کس را ..زیاران نمی‌شناسم کی او دو باشد برو

گفت اكنون چون یک منی ای من درآ ……. نیست گنجایش دو تن را در پرده سرا

عاشقی به در خانة یارش رفت و در زد. معشوق گفت: كیست؟ عاشق گفت: “من” هستم. معشوق گفت: برو, هنوز زمان ورود خامان و ناپُختگان عشق به این خانه نرسیده است. تو خام هستی. باید مدتی در آتش جدایی بسوزی تا پخته شوی, هنوز آمادگی عشق را نداری. عاشق بیچاره برگشت و یكسال در آتش دوری و جدایی سوخت, پس از یك سال دوباره به در خانة معشوق آمد و با ترس و ادب در زد. مراقب بود تا سخن بی‌ادبانه‌ای از دهانش بیرون نیاید. با كمال ادب ایستاد. معشوق گفت: كیست در می‌زند. عاشق گفت: ای دلبر دل رُبا, تو خودت هستی. تویی, تو. معشوق در باز كرد و گفت اكنون تو و من یكی شدیم به درون خانه بیا. حالا یك “من” بیشتر نیست. دو “تن” در خانة عشق جا نمی‌شود. مانند سر نخ كه اگر دو شاخه باشد در سوزن نمی‌رود.

گفت اكنون چون منی ای  من درآ ……. نیست گنجایی دو تن را در سرا

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول

آن یکی آمد در یاری بزد ……. گفت یارش کیستی ای معتمد

گفت من گفتش برو هنگام نیست ……. بر چنین خوانی مقام خام نیست

خام را جز آتش هجر و فراق ……. کی پزد کی وا رهاند از نفاق

رفت آن مسکین و سالی در سفر ……. در فراق دوست سوزید از شرر

پخته گشت آن سوخته پس باز گشت ……. باز گرد خانهٔ همباز گشت

حلقه زد بر در بصد ترس و ادب ……. تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب

بانگ زد یارش که بر در کیست آن ……. گفت بر در هم توی ای دلستان

گفت اکنون چون منی ای من در آ ……. نیست گنجایی دو من را در سرا

نیست سوزن را سر رشتهٔ دوتا ……. چونک یکتایی درین سوزن در آ

رشته را با سوزن آمد ارتباط ……. نیست در خور با جمل سم الخیاط

کی شود باریک هستی جمل ……. جز بمقراض ریاضات و عمل

دست حق باید مر آن را ای فلان ……. کو بود بر هر محالی کن فکان

هر محال از دست او ممکن شود ……. هر حرون از بیم او ساکن شود

اکمه و ابرص چه باشد مرده نیز ……. زنده گردد از فسون آن عزیز

و آن عدم کز مرده مرده‌تر بود ……. در کف ایجاد او مضطر بود

کل یوم هو فی شان بخوان ……. مر ورا بی کار و بی‌فعلی مدان

کمترین کاریش هر روزست آن ……. کو سه لشکر را کند این سو روان

لشکری ز اصلاب سوی امهات ……. بهر آن تا در رحم روید نبات

لشکری ز ارحام سوی خاکدان ……. تا ز نر و ماده پر گردد جهان

لشکری از خاک زان سوی اجل ……. تا ببیند هر کسی حسن عمل

این سخن پایان ندارد هین بتاز ……. سوی آن دو یار پاک پاک‌باز

گفت یارش کاندر آ ای جمله من ……. نی مخالف چون گل و خار چمن

رشته یکتا شد غلط کم شو کنون ……. گر دوتا بینی حروف کاف و نون

کاف و نون همچون کمند آمد جذوب ……. تا کشاند مر عدم را در خطوب

پس دوتا باید کمند اندر صور ……. گرچه یکتا باشد آن دو در اثر

گر دو پا گر چار پا ره را برد ……. همچو مقراض دو تا یکتا برد

آن دو همبازان گازر را ببین ……. هست در ظاهر خلافی زان و زین

آن یکی کرباس را در آب زد ……. وان دگر همباز خشکش می‌کند

باز او آن خشک را تر می‌کند ……. گوییا ز استیزه ضد بر می‌تند

لیک این دو ضد استیزه‌نما ……. یک‌دل و یک‌کار باشد در رضا

هر نبی و هر ولی را ملکیست ……. لیک تا حق می‌برد جمله یکیست

چونک جمع مستمع را خواب برد ……. سنگهای آسیا را آب برد

رفتن این آب فوق آسیاست ……. رفتنش در آسیا بهر شماست

چون شما را حاجت طاحون نماند ……. آب را در جوی اصلی باز راند

ناطقه سوی دهان تعلیم راست ……. ورنه خود آن نطق را جویی جداست

می‌رود بی بانگ و بی تکرارها ……. تحتها الانهار تا گلزارها

ای خدا جان را تو بنما آن مقام ……. کاندرو بی‌حرف می‌روید کلام

تا که سازد جان پاک از سر قدم ……. سوی عرصهٔ دور و پنهای عدم

عرصه‌ای بس با گشاد و با فضا ……. وین خیال و هست یابد زو نوا

تنگ‌تر آمد خیالات از عدم ……. زان سبب باشد خیال اسباب غم

باز هستی تنگ‌تر بود از خیال ……. زان شود در وی قمر همچون هلال

باز هستی جهان حس و رنگ ……. تنگ‌تر آمد که زندانیست تنگ

علت تنگیست ترکیب و عدد ……. جانب ترکیب حسها می‌کشد

زان سوی حس عالم توحید دان ……. گر یکی خواهی بدان جانب بران

امر کن یک فعل بود و نون و کاف ……. در سخن افتاد و معنی بود صاف

این سخن پایان ندارد باز گرد ……. تا چه شد احوال گرگ اندر نبرد

***

طوطی و بازرگان: داستان های مثنوی به نثر; دفتر اول

بازرگانی یك طوطی زیبا و شیرین سخن در قفس داشت. روزی كه آمادة سفرِ به هندوستان بود. از هر یك از خدمتكاران و كنیزان خود پرسید كه چه ارمغانی برایتان بیاورم, هر كدام از آنها چیزی سفارش دادند. بازرگان از طوطی پرسید: چه سوغاتی از هند برایت بیاورم؟ طوطی گفت: اگر در هند به طوطیان رسیدی حال و روز مرا برای آنها بگو. بگو كه من مشتاق دیدار شما هستم. ولی از بخت بد در قفس گرفتارم. بگو به شما سلام می‌رساند و از شما كمك و راهنمایی می‌خواهد. بگو آیا شایسته است من مشتاق شما باشم و در این قفس تنگ از درد جدایی و تنهایی بمیرم؟ وفای دوستان كجاست؟ آیا رواست كه من در قفس باشم و شما در باغ و سبزه‌زار. ای یاران از این مرغ دردمند و زار یاد كنید. یاد یاران برای یاران خوب و زیباست. مرد بازرگان, پیام طوطی را شنید و قول داد كه آن را به طوطیان هند برساند. وقتی به هند رسید. چند طوطی را بر درختان جنگل دید. اسب را نگهداشت و به طوطی‌ها سلام كرد و پیام طوطی خود را گفت: ناگهان یكی از طوطیان لرزید و از درخت افتاد و در دم جان داد. بازرگان از گفتن پیام, پشیمان شد و گفت من باعث مرگ این طوطی شدم, حتماً این طوطی با طوطی من قوم و خویش بود. یا اینكه این دو یك روح‌اند درد دو بدن. چرا گفتم و این بیچاره را كشتم. زبان در دهان مثل سنگ و آهن است. سنگ و آهن را بیهوده بر هم مزن كه از دهان آتش بیرون می‌پرد. جهان تاریك است مثل پنبه‌زار, چرا در پنبه‌زار آتش می‌اندازی. كسانی كه چشم می‌بندند و جهانی را با سخنان خود آتش می‌كشند ظالمند.
عالَمی را یك سخن ویران كند روبهان مرده را شیران كند
بازرگان تجارت خود را با دردمندی تمام كرد و به شهر خود بازگشت, و برای هر یك از دوستان و خدمتكاران خود یك سوغات آورد. طوطی گفت: ارمغان من كو؟ آیا پیام مرا رساندی؟ طوطیان چه گفتند؟
بازرگان گفت: من از آن پیام رساندن پشیمانم. دیگر چیزی نخواهم گفت. چرا من نادان چنان كاری كردم دیگر ندانسته سخن نخواهم گفت. طوطی گفت: چرا پیشمان شدی؟ چه اتفاقی افتاد؟ چرا ناراحتی؟ بازرگان چیزی نمی‌گفت. طوطی اسرار كرد. بازرگان گفت: وقتی پیام تو را به طوطیان گفتم, یكی از آنها از درد تو آگاه بود لرزید و از درخت افتاد و مرد. من پشیمان شدم كه چرا گفتم؟ امّا پشیمانی سودی نداشت سخنی كه از زبان بیرون جست مثل تیری است كه از كمان رها شده و برنمی‌گردد. طوطی چون سخن بازرگان را شنید, لرزید و افتاد و مُرد. بازرگان فریاد زد و كلاهش را بر زمین كوبید, از ناراحتی لباس خود را پاره كرد, گفت: ای مرغ شیرین! زبان من چرا چنین شدی؟ ای دریغا مرغ خوش سخن من مُرد. ای زبان تو مایه زیان و بیچارگی من هستی.
ای زبان هم آتـشی هم خرمنی چند این آتش در این خرمن زنی؟
ای زبان هم گنج بی‌پایان تویی ای زبـان هم رنج بی‌درمان تویی
بازرگان در غم طوطی ناله كرد, طوطی را از قفس در آورد و بیرون انداخت, ناگهان طوطی به پرواز درآمد و بر شاخ درخت بلندی نشست. بازرگان حیران ماند. و گفت: ای مرغ زیبا, مرا از رمز این كار آگاه كن. آن طوطیِ هند به تو چه آموخت, كه چنین مرا بیچاره كرد. طوطی گفت: او به من با عمل خود پند داد و گفت ترا به خاطر شیرین زبانی‌ات در قفس كرده‌اند , برای رهایی باید ترك صفات كنی. باید فنا شوی. باید هیچ شوی تا رها شوی. اگر دانه باشی مرغها ترا می‌خورند. اگر غنچه باشی كودكان ترا می‌چینند. هر كس زیبایی و هنر خود را نمایش دهد. صد حادثة بد در انتظار اوست. دوست و دشمن او را نظر می‌زنند. دشمنان حسد و حیله می‌ورزند. طوطی از بالای درخت به بازرگان پند و اندرز داد و خداحافظی كرد. بازرگان گفت: برو! خدا نگه دار تو باشد. تو راه حقیقت را به من نشان دادی من هم به راه تو می‌روم. جان من از طوطی كمتر نیست. برای رهایی جان باید همه چیز را ترك كرد.

***

دفتر اول، بيت 1547 به بعد

قصه آن بازرگان كه به هندوستان به تجارت میرفت و پیغام دادن طوطی محبوس به طوطیان هندوستان‏

بود بازرگانی او را طوطيى                          در قفس محبوس زيبا طوطيى‏

چون كه بازرگان سفر را ساز كرد                 سوى هندستان شدن آغاز كرد

هر غلام و هر كنيزی را ز جود                      گفت بهر تو چه آرم گوى زود

هر يكى از وى مرادى خواست كرد               جمله را وعده بداد آن نيك مرد

گفت طوطى را چه خواهى ارمغان               كارمت از خطه‏ى هندوستان‏

گفتش آن طوطى كه آنجا طوطيان               چون ببينى كن ز حال من بيان‏

كان فلان طوطى كه مشتاق شماست         از قضاى آسمان در حبس ماست‏

بر شما كرد او سلام و داد خواست               واز شما چاره و ره ارشاد خواست‏

گفت مى‏شايد كه من در اشتياق                جان دهم اينجا بميرم در فراق‏

اين روا باشد كه من در بند سخت               گه شما بر سبزه گاهى بر درخت‏

اين چنين باشد وفاى دوستان                    من در اين حبس و شما در بوستان‏

ياد آريد اى مهان زين مرغ زار                     يك صبوحى در ميان مرغزار

ياد ياران يار را ميمون بود                         خاصه كان ليلى و اين مجنون بود

اى حريفان با بت موزون خود                     من قدحها مى‏خورم پر خون خود

يك قدح مى نوش كن بر ياد من                 گر همى‏خواهى كه بدهى داد من‏

يا به ياد اين فتاده‏ى خاك بيز                     چون كه خوردى جرعه اى بر خاك ريز

اى عجب آن عهد و آن سوگند كو               وعده‏هاى آن لب چون قند كو

گر فراق بنده از بد بندگى است                 چون تو با بد بد كنى پس فرق چيست‏

اى بدى كه تو كنى در خشم و جنگ           با طرب تر از سماع و بانگ چنگ‏

اى جفاى تو ز دولت خوبتر                        و انتقام تو ز جان محبوبتر

نار تو اين است نورت چون بود                   ماتم اين تا خود كه سورت چون بود

از حلاوتها كه دارد جور تو                          وز لطافت كس نيابد غور تو

یاد آور از محبتهای ما                               حق مجلسها و صحبتهای ما

نالم و ترسم كه او باور كند                        وز كرم اين جور را كمتر كند

عاشقم بر لطف و بر قهرش به جدّ              ای عجب من عاشق اين هر دو ضد

و الله ار زين خار در بستان شوم                همچو بلبل زين سبب نالان شوم‏

اين عجب بلبل كه بگشايد دهان               تا خورد او خار را با گلستان‏

اين نه بلبل اين نهنگ آتشى است           جمله ناخوشهای عشق او را خوشى است‏

قصه‏ى طوطى جان زين سان بود              كو كسى كو محرم مرغان بود

كو يكى مرغى ضعيفى بى‏گناه                و اندرون او سليمان با سپاه‏

شرح اين كوته كن و رخ زين بتاب              دم مزن و الله اعلم بالصواب‏

ديدن خواجه طوطيان هندوستان را در دشت و پيغام رسانيدن از آن طوطى

باز مى‏گرديم از این اى دوستان                سوى مرغ و تاجر و هندوستان‏

مرد بازرگان پذيرفت آن پيام                      كاو رساند سوى جنس از وى سلام‏

چون كه تا اقصاى هندوستان رسيد           در بيابان طوطى چندى بديد

مركب استانيد و پس آواز داد                     آن سلام و آن امانت باز داد

طوطيى ز آن طوطيان لرزيد و پس             اوفتاد و مرد و بگسستش نفس‏

شد پشيمان خواجه از گفت خبر               گفت رفتم در هلاك جانور

اين مگر خويش است با آن طوطيك           اين مگر دو جسم بود و روح يك‏

اين چرا كردم چرا دادم پيام                      سوختم بى‏چاره را زين گفت خام‏

اين زبان چون سنگ و هم آهن‏وش است   و آنچه بجهد از زبان چون آتش است‏

سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف               گه ز روى نقل و گه از روى لاف‏

ز آنكه تاريك است و هر سو پنبه زار          در ميان پنبه چون باشد شرار

ظالم آن قومى كه چشمان دوختند           وز سخنها عالمى را سوختند

گر سخن خواهى كه گويى چون شكر       صبر كن از حرص و اين حلوا مخور

صبر باشد مشتهاى زيركان                     هست حلوا آرزوى كودكان‏

هر كه صبر آورد گردون بر رود                    هر كه حلوا خورد واپس‏تر رود

این سخن پایان ندارد ای کیا                  بحث بازرگان و طوطی کن بیا

باز گفتن بازرگان با طوطى آنچه در هندوستان دیده‏

كرد بازرگان تجارت را تمام                       باز آمد سوى منزل شاد كام‏

هر غلامى را بياورد ارمغان                      هر كنيزك را ببخشيد او نشان‏

گفت طوطى ارمغان بنده كو                    آنچه گفتى وآنچه دیدی باز گو

گفت نى من خود پشيمانم از آن              دست خود خايان و انگشتان گزان‏

که چرا پيغام خامى از گزاف                     بردم از بى‏دانشى و از نشاف‏

گفت اى خواجه پشيمانى ز چيست         چيست آن كاين خشم و غم را مقتضى است‏

گفت گفتم آن شكايتهاى تو                    با گروهى طوطيان همتاى تو

آن يكى طوطى ز دردت بوى برد               زهره‏اش بدريد و لرزيد و بمرد

من پشيمان گشتم اين گفتن چه بود        ليك چون گفتم پشيمانى چه سود

نكته اى كان جست ناگه از زبان               همچو تيرى دان كه جست آن از كمان‏

وا نگردد از ره آن تير اى پسر                    بند بايد كرد ِسيلى را ز َسر

چون گذشت از سر جهانى را گرفت          گر جهان ويران كند نبود شگفت‏

شنيدن آن طوطى حركت آن طوطی را و مردن و نوحه‏ کردن خواجه

چون شنيد آن مرغ كان طوطى چه كرد      پس بلرزيد اوفتاد و گشت سرد

خواجه چون ديدش فتاده همچنين            بر جهيد و زد كله را بر زمين‏

چون بدين رنگ و بدين حالش بديد           خواجه بر جست و گريبان را دريد

گفت اى طوطى خوب خوش حنين           هين چه بودت اين چرا گشتى چنين‏

اى دريغا مرغ خوش آواز من                     اى دريغا همدم و همراز من‏

اى دريغا مرغ خوش الحان من                  راح روح و روضه رضوان من‏

گر سليمان را چنين مرغى بدى               كى دگر مشغول آن مرغان شدى‏

اى دريغا مرغ كه ارزان يافتم                     زود روى از روى او بر تافتم‏

اى زبان تو بس زيانى بر ورى                   چون تويى گويا چه گويم مر ترا

اى زبان هم آتش و هم خرمنى                چند اين آتش در اين خرمن زنى‏

در نهان جان از تو افغان مى‏كند                گر چه هر چه گوئیش آن مى‏كند

اى زبان هم گنج بى‏پايان تويى                 اى زبان هم رنج بى‏درمان تويى‏

هم صفير و خدعه‏ى مرغان تويى              هم بلیس و ظلمت کفران توئی

هم خفیر و رهبر یاران توئی                    هم انيس وحشت هجران تويى‏

چند امانم مى‏دهى اى بى‏امان               اى تو زه كرده به كين من كمان‏

نك بپرانيده اى مرغ مرا                           در چراگاه ستم، كم كن چرا

يا جواب من بگو يا داد ده                       يا مرا اسباب شادى ياد ده‏

اى دريغا نور ظلمت سوز من                  اى دريغا صبح روز افروز من‏

اى دريغا مرغ خوش پرواز من                  ز انتها پريده تا آغاز من‏

اى دريغا اشك من دريا بدى                    تا نثار دلبر زيبا شدى‏

طوطى من مرغ زيرك سار من                ترجمان فكرت و اسرار من‏

هر چه روزى داد و ناداد آمدم                  او ز اول گفت تا ياد آيدم‏

طوطيى كايد ز وحى آواز او                    پيش از آغاز وجود آغاز او

اندرون تست آن طوطى نهان                 عكس او را ديده تو بر اين و آن‏

مى‏برد شاديت را، تو شاد از او               مى‏پذيرى ظلم را چون داد از او

اى كه جان از بهر تن میسوختى             سوختى جان را و تن افروختى‏

سوختم من، سوخته خواهد كسى؟        تا ز من آتش زند اندر خسى‏

سوخته چون قابل آتش بود                    سوخته بستان كه آتش كش بود

اى دريغا اى دريغا اى دريغ                      كانچنان ماهى نهان شد زير ميغ‏

قافيه انديشم و دلدار من                       گويدم منديش، جز ديدار من‏

خوش نشين اى قافيه انديش من            قافيه‏ى دولت تويى در پيش من‏

حرف چه بود تا تو انديشى از آن              صوت چه بود؟ خار ديوار رزان‏

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم              تا كه بى‏اين هر سه با تو دم زنم‏

مى‏شود صياد، مرغان را شكار                تا كند ناگاه ايشان را شكار

بى‏دلان را دلبران جسته به جان             جمله معشوقان شكار عاشقان‏

هر كه عاشق ديدى‏اش معشوق دان       كو به نسبت هست هم اين و هم آن‏

تشنگان گر آب جويند از جهان                 آب هم جويد به عالم تشنگان‏

چونكه عاشق اوست تو خاموش باش      او چو گوشت میدهد تو گوش باش‏

اى حيات عاشقان در مردگى                  دل نيابى جز كه در دل بردگى‏

غرق عشقى‏ام كه غرق است اندر اين     عشقهاى اولين و آخرين‏

مجملش گفتم نكردم من بيان                ور نه هم لبها بسوزد هم دهان‏

من چو لب گويم، لب دريا بود                 من چو لا گويم، مراد الا بود

بس دراز است اين حديث خواجه گو         تا چه شد احوال آن مرد نكو

رجوع به حكايت خواجه‏ى تاجر

خواجه اندر آتش و درد و حنين                صد پراكنده همى‏گفت اين چنين‏

گه تناقض گاه ناز و گه نياز                    گاه سوداى حقيقت گه مجاز

مرد غرقه گشته جانى مى‏كند              دست را در هر گياهى مى‏زند

تا كدامش دست گيرد در خطر               دست و پايى مى‏زند از بيم سر

دوست دارد يار اين آشفتگى                كوشش بیهوده به از خفتگى‏

این سخن پایان ندارد ای عمو               قصه طوطی و خواجه بازگو

برون انداختن مرد تاجر طوطى را از قفس و پريدن طوطى مرده‏

بعد از آنش از قفس بيرون فکند            طوطيك پريد تا شاخ بلند

طوطى مرده چنان پرواز كرد                 كافتاب از چرخ تركى تاز كرد

خواجه حيران گشت اندر كار مرغ          بى‏خبر ناگه بديد اسرار مرغ‏

روى بالا كرد و گفت اى عندليب             از بيان حال خودمان ده نصيب ‏

او چه كرد آنجا كه تو آموختى                چشم ما از مکر خود بردوختى‏

ساختی مکری و ما را سوختی             سوختی ما را و خود افروختی

گفت طوطى كو به فعلم پند داد            كه رها كن نطق و آواز و گشاد

زانكه آوازت ترا در بند كرد                     خويش او مرده پى اين پند كرد

يعنى اى مطرب شده با عام و خاص      مرده شو چون من كه تا يابى خلاص ‏

دانه باشى مرغكانت بر چنند               غنچه باشى كودكانت بر كنند

دانه پنهان كن بكلى دام شو               غنچه پنهان كن گياه بام شو

هر كه داد او حسن خود را در مزاد          صد قضاى بد سوى او رو نهاد

چشمها و خشمها و رشكها                 بر سرش ریزد چو آب از مشكها

دشمنان او را ز غيرت مى‏درند             دوستان هم روزگارش میبرند

آنكه غافل بود از كشت بهار                 او چه داند قيمت اين روزگار

در پناه لطف حق بايد گريخت               كاو هزاران لطف بر ارواح ريخت‏

وداع كردن طوطى خواجه را و پريدن‏

يك دو پندش داد طوطى بى‏نفاق          بعد از آن گفتش سلامُ الفراق‏

الوداع ای خواجه کردی مرحمت            کردی آزادم ز قید و مظلمت

الوداع ای خواجه رفتم تا وطن              هم شوی آزاد روزی همچو من

خواجه گفتش فى أمان الله برو             مر مرا اكنون نمودى راه نو

سوی هندستان اصلی رو نهاد            بعد شدت از فرج دل گشته شاد

خواجه با خود گفت كاين پند من است   راه او گيرم كه اين ره روشن است‏

جان من كمتر ز طوطى كى بود            جان چنين بايد كه نيكو پى بود

**********

عشق من با تمام  وجود حس ات می‌کنم عزیز دلم

با من صنما، دل یك دله كن گر سر ننهم، آنگه گله كن

**********

دوستان عیب كنندم كه چرا دل به تو بستم / باید اول به تو گفتن كه چنین خوب چرایی

گفته بودم  چو  بیایی غم  دل  با  تو بگویم // چه بگویم كه غم از دل برود چون تو بیایی

**********

هر كه را  پرغم  و ترش  دیدی …  نیست عاشق و زان ولایت نیست

اگر تو عاشقی غم را رها كن …. عروسی بین و ماتم را رها کن

در خانه غم بودن ازهمت دون باشد ….

خون ما برغم حرام و خون غم بر ما حلال

هرغمی کوگرد ما گردید شد در خون خویش هلاک

**********

بارها گفته‌ام و صد بار دگر میگویم .که من دلشده این ره نه‌ بخود  می‌‌پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند ….. آنچه استاد ازل گفت بگو میگویم

من اگر خارم و گر چمن ارایی هست ….کز آن دست که او کشد هر دم میرویم

شنیدستم که این ره بس دراز است …… سر ره در پس پرده صد پرده راز است

چو من منزل ندیده استم فرا پیش …….. فسانه است آنچه را گویم از این بیش

چو بینی‌ جملگان افسانه سازند ……….….. به آن افسانه نرد عشق بازند
تونیز، ز بهر خویش افسانه‌یی‌ چند ……….  بساز و دل، به آن افسانه‌ ها بند

حافظ وظیفه تو ثنا گفتن است و بس.

…ناتمام

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت اول سفر)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت دوم وحدت)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت سوم تضاد)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت چهارم تطبیق)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت پنجم شناخت)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت ششم توکل)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت هفتم صبر)

گفت ما را هفت وادي در ره است ……… چون گذشتي هفت وادي، درگه است

هست وادي سفر با طلب آغاز كار ……… وادي عشق است از آن پس، در كنار

پس سيم وادي است آن  تضاد ………  چهارم وادي است تطبیق یا که صلح

هست پنجم وادي معرفت یا که شناخت… پس ششم وادي توکل حيرت العقل

هفتمين، وادي صبر است و رضا (بقا)……… بعد از اين روي نبود تو را اختیار

در كشش افتي، اختیار گم گرددتي ……… گر بودي يك قطره قلزم گرددتي

هفت شهر عشق را عطار پیمود ……… ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت پنجم معرفت یا که شناخت)

شنیدستم که این ره بس دراز است …… سر ره در پس پرده صد پرده راز است

چو من منزل ندیده استم فرا پیش …….. فسانه است آنچه را گویم از این بیش

**********

سخن هر چه گویم همه گفته‌اند …… بر باغ دانش همه رفته‌اند

اگر بر درخت برومند جای …… نیابم که از بر شدن نیست رای

کسی کو شود زیر نخل بلند …… همان سایه زو بازدارد گزند

توانم مگر پایه‌ای ساختن …… بر شاخ آن سرو سایه فکن

کزین نامور نامه‌ی شهریار …… به گیتی بمانم یکی یادگار

پی افکندم از نظم کاخی بلند …… که از باد و باران نیابد گزند
بناهای آباد گردد خراب …… ز باران و از تابش آفتاب

تو این را دروغ و فسانه مدان …… به رنگ فسون و بهانه مدان

ازو هر چه اندر خورد با خرد …… دگر بر ره رمز و معنی برد

*********

اکبر و اعظم خدای عالم و آدم …… صورت خوب آفرید و سیرت زیبا

از در بخشندگی و بنده نوازی …… مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا

قسمت خود می‌خورند منعم و درویش …… روزی خود می‌برند پشه و عنقا

حاجت موری به علم غیب بداند …… در بن چاهی به زیر صخره صما

جانور از نطفه می‌کند شکر از نی …… برگ‌تر از چوب خشک و چشمه ز خارا

شربت نوش آفرید از مگس نحل …… نخل تناور کند ز دانه خرما

از همگان بی‌نیاز و بر همه مشفق …… از همه عالم نهان و بر همه پیدا

**********

دلـم خزانـه اسرار بود و دسـت قـضا ……. درش ببسـت و کلیدش به دلسـتانی داد

شکسـتـه وار به درگاهت آمدم که طبیب ……. بـه مومیایی لـطـف توام نـشانی داد

من این دو حرف نوشتم چنانکه غیرنخواند…تو هم زروی کرامت چنان بخوان که تو دانی‌

گـفـت آن یار کز او گشت سر دار بلـند **** جرمـش این بود کـه اسرار هویدا می‌کرد

**********

« شرح حال حسین بن منصور حلاج و پرتوی از … »

مقتبس از سایت http://www.jjtvn.ir/و ویکی‌پدیا

منصور حلاج نامی است که بحق در هاله ای از تقدس فرو پوشیده شد . لیکن امروز کمتر کسی این عارف بینا را به درستی می شناسد و از راز هستی جاویدان و رمز شخصیت و محبوبیت ورجاوندی در بین عوام و خواص آگاه است . «ابو عبدالله حسین بن منصور حلاج » که مراد و مرشد عالیقدرترین نوابغ ادبیات و فلسفه و محور اندیشه های سترک کشور ما است در حدود سال 245-240 در نقطه خوش آب و هوائی در فارس دیده به دنیا گشود و تحصیلات خود را در شهر « واسط» در عراق آغاز کرد. و در سال 260 هجری قمری که سنش از پانزده سال تجاوز نمی کرد به تستر « شوشتر» مسافرت کرد و به خدمت « سهل بن عبدالله تستری» که عارفی وارسته و از مشاهیر ادب و حکمت و فلسفه بود بازیافت و به کمک نبوغ فیاض خود توانست نظر این استاد بزرگ را بخود جلب نموده و در سلک طلاب مکتب دین درآید. حلاج پس از 2 سال کسب فیض از محضراین استاد به پیشنهاد خود استاد به بصره رفت و به کسوت شاگردان ابوعبداله عمروبن عثمان مکی در آمد و حدود یک سال و نیم در این شهر به کسب فیض و مطالعه گذرانید و در سال دویست و شصت و چهار هجری قمری به بغداد رفت . به امید آنکه از خرمن کمال صوفی پر آوازه ای بنام « شیخ جنید بغدادی » خوشه ای برچیند ، لیکن او را آنچنان که تصور می رفت تصور میکرد نیافت . و پس از مباحثاتی که عدم درک جنید را می رساند آزرده و مایوس به مکه معظمه مشرف شده و سالی را در تجرد و گوشه نشینی به تفکر پرداخت که این یک سال تفکر در تنهایی بیشتر از سالها تحصیل در بینش و خودشناسی و راز خلقت به وی کمک نمود . زیرا این مرد بزرگ واقعاٌ با خویشتن خود صمیمی و دمساز بود.
در سال 284 هجری به اهواز بازگشت و مدتی قریب دو سال نیز در این شهر در کنج انزوا به حل معمای حیات و رمز وحدت آفرینش پرداخت ، زیرا به گفته کیمیاگران باستان سخت اعتقاد پیدا کرده بود که « … سنگ کیمیا در درون آدمی نهان است و میتوان آن را یافت .» و سپس به خراسان رفت پنج سال در آنجا ماند و بعداٌ به اهواز مراجعت و برای بار دوم با چهار صد نفر از مریدان خود به مکه رفت.
منصور با جذبه فلسفه هند و بودائیسم سال 293 هجری از راه دریا به هندوستان و شهر ترکستان سفر کرد و کنیه « ابو مغیث» را در این دوران برگزید ، وی اندک اندک به گفته شیخ عطار به سر وحدت حق آگاه گشت وجود خویشتن برداشت از راه و بر نور ازلی که پرتوی از ذات حق بود و در جوهرسیال و مجرد آدمی تابیده بود آگاه گشت ( شد ) و راه بسوی بحر وحدت یافت.
در این موقع او از تالیف و تصنیف کتب دست کشید و با شوری لایزال که از خودشناسی و خداشناسی و رسیدن به حق که حس می کرد در او دمیده شد، تنها به موعظه می پرداخت و اغلب در حین نطق آنچنان در نشاط و جذبه فرو می شد که جمله اناالحق (من حق (خدا) هستم) را بر زبان جاری می ساخت. از این رو ابن داود اصفهانی فتوی بر ضد او داده و حلاج دستگیر گردید. و به محبس فرستاده شد لیکن بر خلاف میل وی مریدانش او را از زندان فرار دادند. مخالفین شاگرد او ابن بشیر را دستگیر و مورد شکنجه قرار دادند ، اما وی شکنجه های مرگبار را با تبسم پذیرفت و به استاد خیانت نکرد ولی از بخت بد منصور بعد از یک سال بسال 301 هجری برای دومین بار دستگیر شد. دربار خلافت که همراهی روحانی نمایان را محتاج بود پس ار بارپرسی های مفصلی که اغلب در حضور « ابن عیسی» وزیر انجام میشد با شکنجه هایی توان فرسا او را به هشت سال زندان محکوم کرد. اما وی در زندان یکدم دست از اندیشه های خود نکشید و چون در دستگاه خلیفه نیز چند تنی تعلیمات وی را پذیرفته بودند. برای بار دوم محاکمه و فتوای قتل او را صادر نمودند . این فتوی از طرف سه تن از روحانی نمایان و دانشمندانی که جز پیش پای خود نمی دیدند امضاء و در روز 24 ذی القعده سال 309 بدار آویخته شد.
شیخ عطار در تذکره الاولیاء می نویسد وقتی حلاج را برای کشتن به پای دارمی بردند می خرامید ودست انداز و عیار وار می رفت با سیزده غل و بند گردن…
نقل است که چون بزیر دار رسید بوسه بر دار زد و پای بر نردبان نهاد ، گفتند حالت چگونه است؟ گفت معراج مردان دار است …
آنگاه بر سر دار شد ، نخست دست او را جدا کردند ، خنده ای بزد ! گفتند خنده از بهر چیست ؟ گفت دست آدمی بستن آسان است و اما مرد آن است که صفاتی که از تارک عرش در می گذرد قطع کند ، پس پاهایش را ببریدند و گفتند چونی ؟ تبسمی کرد و گفت بدین پای سفر خاکی می کردم ولی پای دیگر دارم که سیر هر دو جهان کند پس خون هر دو دست بریده بر روی بمالید و روی خود را خون آلود کرد.
گفتند این چنین چرا کردی ؟ گفت خون زیاد از من برفت و دانم رویم زرد شده باشد و شما پندارید که زردی روی من از ترس است و خون به گونه مالیدم تا در چشم ظاهر بین شما سرخ روی باشم . گفتند بازوان چرا بخون آلودی ؟ گفت وضو می سازم ! گفتند چه وضوئی ؟ گفت در عشق دو رکعت نماز است که جز وضوی با خون درست نیاید.
پس چشمهایش بکندند ، قیامتی از خلق برآمد ، بعضی می گریستند و بعضی به او سنگ می انداختند . پس گوش و بینی او را ببریدند ، و هنگام نماز شام ( عشاء) سرش نیز ببریدند. در این حال تبسمی کرد و جان داد! در حالیکه از یک یک اعضای او و اندام او آواز می آمد که اناالحق ، پس اعضای بدن او بسوختند از خاکستر تن او آواز اناالحق می آمد ، چنانکه در وقت کشتن او هر قطره خون که می چکید کلمه الله بود. صرفنظر از نوشته فوق که عقیده مریدان منصور است تاریخ مرگ این نابغه بزرگ که به اوج رفیع معرفت دست یافته و « او »شده بود در سال 309 هجری بود و او بهار 65 را پشت سر نهاده بود که بجرم فهم و کمال و دشمنی با جهل شربت شهادت نوشید. در مورد حلاج تنها کتابی که با افسانه نیامیخته و مستند است . تحقیقات پروفسور ماسینون فرانسوی است.
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد…… ور نه اندیشه این کار فراموشش باد

**********

شرح حال مانی پیامبرایرانی‌:”

مقتبس از http://tarikhema.parsiblog.com و ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

ماني از طبقه اشراف و پدرش پاتک از اهالي همدان بوده است ولي برخي هم او را از اهالي ري مي دانند مادر ماني  مريم اشکاني بود و نوشته اند ماني در تاريخ  215 – 216  ميلادي در بابل بدنيا آمد . در سرودي که به زبان پهلوي اشکاني سروده شده ماني خود به اين مطلب اشاره مي کند و مي گويد من از بابل زمين آمده ام تا نداي دعوت حق را در همه جهان پراکنده کنم.

ماني در آغاز به فرقه  صابيين  پيوست و با مطالعه ساير اديان بويژه زردشتي و مسيحيت و بودايي ، مذهب التقاطي بوجود آورد  که فکر مي کرد آيين هاي بودايي زردشتي و مسيحيت بتدريج در مذهب او مستهلک خواهند شد ، از اين رو ماني مي گفت: در هر زماني انبيا حکمت  و حقيقت را از جانب خدا به مردم عرضه کرده اند ، گاهي از هندوستان بوسيله پيغمبري  بودا نام و گاهي در ايران بواسطه  زردشت  و زماني در مغرب زمين به وسيله  عيسي  عاقبت من که پيغمبر خداي حق هستم مامور نشر حقايق در سرزمين بابل گشتم . بنابراين او خود را پيامبري مي دانست که در بابل گم بوده است . اساس دين ماني کوشش و مساعي بشر در راه تصفيه جهان از بديها و تاريکيها به منظور ياري  اهوراه مزداه ( نور )  و رفع شر و تاريکي ( اهريمن ) بوده است . تعالي مذهبي ماني به گونه اي تنظيم شده بود که در آن بر روي همه مردم باز بوده و عقايد آن از آيين بابلي و ايراني سيراب شده بود و بنياد آن بر مخالفت بين نور و ظلمت و بين خير و شر نهاده شده بود که از ستيز اين دو عنصر ، جهان پديد آمده است . در انسان روان نوراني و تن ظلماني است و سراسر اخلاق مانوي در اطراف رهايي روان از تن دور مي زند .

مانويت دين يهود را طرد مي کرد و موسي و انبياي بني اسراييل را به منزله شياطين تلقي مي نمود و خداي ايشان را خداي ظلمت تلقي مي کرد اما باهوش سرشار و دانش و علمي که داشت بويژه در ادبيات و نقاشي خود را  فارقليط  معهود عيسويان که وعده شده بود معرفي مي کرد که باي کارهاي حضرت مسيح را کامل کند . بهمين مناسبت  دياکونوف  مولف تاريخ ايران باستان مي نويسد : مقارن تاسيس دولت ساسانيان يک مکتب مذهبي و فلسفي پيدا شد که در تاريخ بشريت نقش مهمي را ايفا نمود و اين تعاليم همان است مه بنام تعاليم مانوي شهرت يافت .

ماني تبليغات خود را از سن 15 سالگي و در زمان اردشير و شاپور ساساني آغاز کرد . وي در کتاب  کفلايه ئر شرح حال خود مي نويسد : پس از مراجعت از هند به حضور شاپور رفتم و او با احترام فراوان مرا پذيرفت و اجازه مسافرت درکشور خود مرحمت کردتا کلمه حيات را تبليغ کنم من چندين سال صرف کردم و در مرکب او ساليان دراز در ايران و در کشور پارت تا آديابن و ممالکي که با دولت روم مجاور است مسافرت نمودم .

بنابر روايت  الفهرست : روزي که شاپور ماني را به حضور پذيرفت بر دوش ماني چيزي مشتعل بود که شاپور در دل خود احترامي عميق نسبت به ماني احساس کرد شاپور سبب آمدنش را پرسيد و وعده داد که آيين او را بپذيرد ، آنگاه ماني که از شاه طلب مساعدت کرد و از جمله آن که پيروانش در پايتخت و ساير قسمت هاي کشور مورد احترام عمومي باشند و آزادانه بهرجا بروند و شاه درخواست او را پذيرفت . نوشته اند که دو برادر شاپور  مهرشاه حاکم مسن در بابل و پيروز شاه شرق  به او گرويدند .

ماني در روز تاجگذاري شاپور کتاب  شاپورگان را که به زبان جنوب غربي ايران تحرير شده بود و مطالب آن مربوط به  مبدا و معاد  بود به شاپور تقديم کرد ، در اين مورد دياکونوف در تاريخ ايران باستان مي نويسد : او از طرف شاپور با لطف و عنايت خاصي مورد استقبال قرار گرفت و اجازه ترويج و انتشار انديشه هاي نوين او در ايران به وي اعطا گرديد ، ولي هنگامي که تبليغات آنان جنبه ضد دولتي گرفت تضيقات شديدي عليه اين مذهب و پيروانش آغار گرديد . برخي نوشته اند که ماني از علم طب آگاهي داشت و شاپور علاج فرزند بيمار خود را از او خواست ولي طفل در آغوش وي جان داد و همين امر موجب بدبيني شاپور به ماني شد . اما بر طبق  کتيبه کرتير شاپور به ماني بدبين و وقتي او احساس خطر کرد به آسياي مرکزي فرار کرد . در تاريخ يعقوبي آمده است ماني در زمان بهرام اول به ايران بازگشت تا اينکه  وهرام اول برادر هرمز اول  که پادشاهي عشرت طلب و سست عنصر بود ماني را بدست موبدان زردشتي واگذاشت . مجلس مباحثه عمومي تشکيل شد و ماني با موبدان موبد که هم خصم بود و هم قاضي به گفتگو پرداخت ، شکي نيست که ماني مجاب و محکوم گرديد و او را بعنوان خروج از دين به زندان افکندند و چندان عذاب دادند تا بدرود حيات گفت و اين واقعه در سال 276 در اواخر سلطنت وهرام اول اتفاق افتاد .

معلوم مي شود در زمان هرمز اول گرفتاري شديدي براي مانويان نبوده ولي در زمان بهرام اول که کار بدست روحانيون زردشتي افتاد ، اذيت و آزار مانويان آغاز شد و ماني را به زندان دنوش بردند و در سن 60 سالگي در غل و زنجير کشيدند تا بدرود حيات گفت . نويسنده  حدودالعالم  مرگ ماني را در رامهرمز  نوشته است و اکثر نويسندگان هم به تبعيت و تاسي از يکديگر اعدام ماني را در گندي شاپور نوشته اند . درصورتي که گندي شاپور اردوگاه اسراي رومي بود و بهرام اول در مقر سلطنتي خود يعني  بيشاپور  ماني را بدست کرتير و قضاوتهاي او سپرد و اين مطلب در متاب التنبيه و  الاشراف مورخ موثق مسعودي که قديميترين سند محسوب مي شود ( 345 ه ش ) به صراحت آمده است . وي در اين مورد مي نويسد : بهرام پسر هرمزد سه سال و سه ماه پادشاهي کرد و ماني و گروهي از پيروان او را کشت و اين کار در شاپور فارس انجام گرفت . به نظر مي رسد نويسندگاني که کشتن ماني را تحريف کرده اند و پوست آن را پر از کاه کرده اند ، بهتر آن دانسته که پوست کاه شده ماني را هم در دروازه جندي شاپور آويزان کنند ، چون پيروان ماني علاقمند بودند که قتل او را بوسيله دار به تقليد از مسيحيان عنوان کنند .

در شرح مقدس اسلام ، مانويت جزو اديان ثنويت ( دو گانگي ) شناخته شده يعني ادياني که منشا عالم را از دو اصل متقابل نور و ظلمت يا خير و شر مي دانند برخلاف اسلام ، يهود و مسيحيت که همه بر پايه توحيد مطلق استوارند .

برخی پژوهشگران یافته‌اند که اندیشهٔ مانی گرایان زیرکانه بر تفکرات مسیحی تأثیر داشته‌است، در بحث تضادّ نیکی و بدی (خیر، شر) و شکل واضح شیطان.سبب این اثر قسمتاً، آگوستین هیپو است که پس از مدتی کمی که به آیین مانی گرویده بود، به مسیحیت روی آورد و نوشته‌های او هنوز هم در میان الهیات دانان کاتولیک، پر نفوذ و تأثیرگذار اند. جالب است که میان مانی و محمد، پیامبر اسلام توازی بر قرار است. مانی ادعا می‌کرد که جانشین پیغمبرانی چون عیسی و دیگرانی که تعلیماتشان موضعاً یا بدست پیروانشان تحریف شده، است. مانی اظهار دیانت کرد و هم چنین خود را فارقلیط منسوب می‌دانست.، عنوانی از انجیل، به معنای کسی که تسلی می‌بخشد یا کسی که بر طرف ما میانجی گری می‌کند، که بنابر رسم ارتودکسی خدا شخص روح القدس بدین نام درک می‌شود.

مانی ادعای کرد که: آخرین پیامبر است، و رسالت او را فرشته‌ای بر او آشکار ساخته‌است. محمد، نیز تشابهاً ادعای جانشینی پیامبران به ویژه پیامب عبری، عیسی را داشت. او نیز ادعا کرد که تعلیمات وکتب رسل پیشین به دست پیروانشان دستکاری و تحریف شده‌است. برای مثال اینکه مسیحیان باور دارند که عیسی پسر خداست. او هم چنین ادعا کرد که آخرین رسول موعود بشریت است، همان گونه که مانی گفته بود.

بهرحال پس از مرگ ماني جانشين وي  سيسي نوس مدت 10 سال به تبليغ مانويت مشغول بود ولي سرانجام او نيز دستگير و به مرگ محکوم گرديد .

مانويت در غربت بويژه در روم باعث تشويق  مسيحيت گرديد و در شرق ( چين ) تا قرن 14 ميلادي طرفداراني داشته است . پيروان ماني را صديقون و سماعون ذکر کرده اند ، صديقون بر خلاف سماعون همسر اختيار نمي کردند .

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت…… آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد

**********

عیسی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

عیسی مسیح یا عیسی ناصری (۲-۷ (قبل از میلاد) – ۲۶-۳۶ (پس از میلاد)) شخصیت مرکزی مسیحیت بزرگترین دین دنیاست. در باور مسیحیان عیسی تجسم خدا در جسم انسانی و آغازگر جریان مسیحیت می‌باشد. او در شهر بیت‌لحم از شهرهای ایالت ناصره منطقه یهودیه به دنیا آمد. مسلمانان به عیسی به عنوان یک پیامبر باور دارند و برخی از دیگر مذاهب نیز او را شخصیت مهمی در نظر می‌گیرند.

اکثر پژوهشوران متعقدند که عیسی یک یهودی از ناحیه «جلیل» در شمال فلسطین بود که از او به‌عنوان یک معلم و شفابخش یاد می‌شد. محققین اغلب اتفاق نظر دارند که او توسط یحیی غسل تعمید یافته و در اورشلیم تحت فرمان پنطیوس پیلاطس و به جرم آشوب‌گری بر علیه امپراتوری روم مصلوب شد. قطع نظر از اندک اتفاق نظرها و نتایج این‌چنینی، مطالعات آکادمیک در گاه‌نگاری وقایع، پیام مرکزی تعلیمات عیسی، طبقه اجتماعی وی و یا دلیل مصلوب شدنش تاکنون به نتایج قطعی نرسیده‌اند.  گر چه خیلی از محققین به انجیل‌ها به عنوان منابع تاریخی با احتیاط نگریسته‌اند، ولی اکثر محققین منتقد، معتقدند حداقل بخش‌هایی از آنچه در انجیل‌ها در خصوص زندگی عیسی بیان شده‌است، صحیح می‌باشد.

نگاه مسیحیت به عیسی بر پایه اعتقاد به الوهیت عیسی، مسیح بودن او همان گونه که در عهد عتیق پیشگویی شده‌است و زنده شدن او پس از مصلوب شدنش می‌باشد. مسیحیان غالباً عیسی را پسر خدا می‌دانند (که معمولاً اینطور تعبیر می‌شود که او خدای پسر، رکن دوم تثلیث است) که برای رستگاری و آشتی با خدا به روی زمین آمد. آنان همچنین به تولد معجزه‌وار عیسی از یک باکره، انجام معجزات، عروج به آسمان، و بازگشت مجدد او در آینده باور دارند. در حالی که اعتقاد به تثلیث به‌طور گسترده توسط مسیحیان پذیرفته شده‌است، گروه کوچکی، دیدگاه‌های غیر تثلیثی راجع به الوهیت عیسی دارند.

در آیین اسلام، عیسی یکی از پیامبران مهم خدا در نظر گرفته می‌شود که انجیل را به همراه خود آورده و برای اثبات نبوتش معجزاتی را به نمایش می‌گذاشت.عیسی همچنین عنوان مسیح دارد ولی از نقطه نظر اسلامی این به معنی خداگونه بودن او نیست. اسلام مصلوب شدن و سپس برخاستن او پس از مرگ را انکار کرده و بر این نظر است که او جسماً به آسمان عروج نموده‌است.همچنین مسلمانان نیز مانند مسیحیان باور دارند که عیسی از یک دختر باکره و برگزیدهٔ خداوند به نام مریم به دنیا آمده‌است.

فیض روح الـقدس ار باز مدد فرماید **** دیگران هم بکنند آن چه مـسیحا می‌کرد

**********

مرده  بدم  زنده  شدم، گريه بدم  خنده شدم…… دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

ديده سيرست مرا، جان دليرست مرا …… زهره  شيرست  مرا، زهره تابنده شدم

گفــت که ديوانه نه ای، لايق اين خانه نه ای * رفتم و ديوانه شدم لايق اين خانه شدم

گفــت که سرمست نه ای، رو که از اين دست نه ای* رفتم و سرمست شدم و ز طرب آکنده  شدم

گفــت که تو کشته نه ای، در طرب آغشته نه ای…… پيش رخ زنده کنش کشته وافکنده  شدم

گفــت که توزيرککی، مست خيالی وشکی …… گول شدم، هول شدم، وز همه بر کنده شدم

گفــت که توشمع شدی، قبله اين جمع شدی …… جمع نيم، شمع نيم، دود پراکنده شدم

گفــت که شيخی وسری، پيش رو و راه بری …… شيخ نيم، پيش نيم، امر ترا  بنده شدم

گفــت که با بال و پری، من پروبالت ندهم …… درهوس بال و پرش بی پرو پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو، راه مرو رنجه مشو …… زانک من از لطف و کرم سوی توآينده شدم

گفت مرا عشق کهن، از بر ما  نقل  مکن …… گفتم  آری  نکنم ، ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشيد توئی، سايه گه بيد منم …… چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان يافت دلم، وا شد و بشکافت دلم …… اطلس نو بافت دلم، دشمن اين ژنده شدم

صورت جان وقت سحر،لاف همی زد ز بطر …… بنده و خربنده بدم، شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از  شکر بی حد تو …… کامد  او در بر من، با  وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم، از فلک و چرخ بخم …… کز نظر و گردش او نور پذيرنده  شدم

شکر کند چرخ فلک، از ملک و ملک و ملک …… کز کرم  و بخشش او روشن و بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه  برديم سبق …… برزبرهفت طبق، اختر رخشنده شدم

زهره بدم  ماه  شدم  چرخ  دو صد تاه شدم …… يوسف بودم  از کنون يوسف زاينده شدم

از توا م ای شهره قمر، در من ودر خود بنگر …… کز اثر خنده  تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان …… کز رخ آن شاه جهان فرخ  وفرخنده  شدم

*************

اندک اندک جمع مستان می رسنـــد ……… اندک اندک می پرستان می رسنـــد

دلنوازان ناز نازان در ره اند ……… گلعذاران از گلستان می رسنـــد

اندک اندک زين جهان هست و نيست ……… نيستان رفتند و هستان می رسنـــد

جمله دامنهای پر زر همچو کان ……… از برای تنگ دستان می رسنـــد

لاغران خسته از مرعای عشــق ……… فربهان و تندرستان می رسنـــد

جان پاکان چون شعاع آفتــاب ……… از چنان بالا بپستان می رسنـــد

خرم آن باغی که بهر مريــمان ……… ميوه های نو ز مستان می رسنـــد

اصلشان لطفست و هم واگشت لطف ……… هم ز بستان سوی بستان می رسنـــد

*****

آن که رخسار تو را رنگ گل و نـسرین داد …… صـبر و آرام تواند به مـن مـسـکین داد

وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخـت …… هـم تواند کرمـش داد من غمـگین داد
مـن هـمان روز ز فرهاد طمـع بـبریدم …… کـه عـنان دل شیدا به لـب شیرین داد
گـنـج زر گر نبود کنج قناعت باقیسـت …… آن که آن داد به شاهان بـه گدایان این داد
خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکـن …… هر که پیوست بدو عـمر خودش کاوین داد
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی …… خاصـه اکـنون که صبا مژده فروردین داد
در کـف غصه دوران دل حافـظ خون شد …… از فراق رخـت ای آهوی مشکین فام داد

ذکر رخ و زلـف تو دلـم را وردیست ……  که صبح و شام به حافظ مسکین گرو داد

*************

دیگر ز شاخ سرو سهی بـلـبـل صـبور ……. گلبانـگ زد که چشم بد از روی گل به دور
ای گل بشـکر آن که تویی پادشاه حسـن  ……. با بـلـبـلان بی‌دل شیدا مـکـن غرور
از دسـت غیبـت تو شکایت نمی‌کـنـم  ……. تا نیسـت غیبـتی نـبود لذت حـضور
گر دیگران به عیش و طرب خرمـند و شاد ……. ما را غـم نـگار بود مایه سرور
زاهد اگر بـه حور و قـصور اسـت امیدوار ……. ما را شرابخانـه قـصور اسـت و یار حور
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی ……. گوید تو را کـه باده مـخور گو هوالـغـفور
حافـظ شکایت از غم هجران چه می‌کنی ……. در هجر وصل باشد و در ظلمت اسـت نور

**********

دسـت از طـلـب ندارم تا کام مـن برآید ……. یا تـن رسد بـه جانان یا جان ز تـن برآید
بگـشای تربـتـم را بـعد از وفات و بنگر ……. کز آتـش درونـم دود از کـفـن برآید
بـنـمای رخ که خلقی واله شوند و حیران ……. بگـشای لـب کـه فریاد از مرد و زن برآید
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش ……. نـگرفـتـه هیچ کامی جان از بدن برآید
از حـسرت دهانت آمد به تنـگ جانـم ……. خود کام تنـگدسـتان کی زان دهـن برآید
گویند ذکر خیرش در خیل عـشـقـبازان  ……. هر جا کـه نام حافظ در انـجـمـن برآید

**********

زلـف بر باد مده تا ندهی بر بادم …… ناز بـنیاد مـکـن تا نکـنی بـنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر …… سر مکش تا نکشد سر به فلـک فریادم
زلـف را حلقـه مکن تا نکنی دربـندم …… طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانـه مـشو تا نبری از خویشـم …… غـم اغیار مـخور تا نـکـنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گـلـم …… قد برافراز کـه از سرو کـنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را …… یاد هر قوم مـکـن تا نروی از یادم
شـهره شـهر مشو تا ننهم سر در کوه …… شور شیرین منـما تا نـکـنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس …… تا بـه خاک در آصـف نرسد فریادم

حافـظ از جور تو حاشا که بگرداند روی …… مـن از آن روز کـه دربـند توام آزادم

**********

دوسـتان عیب من بی‌دل حیران مکـنید …… گوهری دارم و صاحـب نـظری می‌جویم

گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است …… مـکـنـم عیب کز او رنگ ریا می‌شویم
خـنده و گریه عشاق ز جایی دگر است …… می‌سرایم به شب و وقت سحر می‌مویم
حافظـم گفت که خاک در میخانه مبوی …… گو مکن عیب که من مشک ختن می‌بویم

**********

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم …… بیا بـگو که ز عشقت چه طرف بربستـم

اگر چـه خرمن عمرم غم تو داد بـه باد …… بـه خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
چو ذره گرچه حقیرم ببین به دولت عشق …… کـه در هوای رخت چون به مهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سر امـن …… بـه کنـج عافیت از بهر عیش ننشستم
اگر ز مردم هـشیاری ای نـصیحـتـگو …… سخن به خاک میفکن چرا که من مستم
چـگونـه سر ز خجالت برآورم بر دوست  …… کـه خدمـتی به سزا برنیامد از دستم
بـسوخـت حافـظ و آن یار دلنواز نگفت  …… که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم

**********

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت

جانم بسوختی و به جان دوست دارمت تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

باور مکن که دست زدامن بدارمت

ز دسـت کوتـه خود زیر بارم  ……. کـه از بالابلـندان شرمـسارم

مـگر زنجیر مویی گیردم دست   ……. وگر نـه سر بـه شیدایی برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون   ……. کـه شب تا روز اختر می‌شمارم
بدین شکرانه می‌بوسم لب جام   ……. کـه کرد آگـه ز راز روزگارم
اگر گفـتـم دعای می فروشان   ……. چـه باشد حق نعمت می‌گزارم
من از بازوی خود دارم بسی شکر   ……. کـه زور مردم آزاری ندارم
سری دارم چو حافظ مست لیکن   ……. بـه لـطـف آن سری امیدوارم

**********

ما ز یاران چشم یاری داشـتیم …… خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم

تا درخـت دوسـتی برگی دهد …… حالیا رفتیم و تخمی کاشـتیم
گـفـت و گو آیین درویشی نبود …… ور نـه با تو ماجراها داشـتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت …… ما غلط کردیم و صلح انگاشـتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز …… ما دم همت بر او بگـماشـتیم
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد …… جانـب حرمـت فرونگذاشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا …… ما محمل بر کسی نگماشـتیم

**********

نـه هر کـه چهره برافروخت دلـبری داند …… نـه هر کـه آینـه سازد سکـندری داند

نـه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست …… کـلاه داری و آیین سروری داند
وفا و عـهد نـکو باشد ار بیاموزی …… وگرنـه هر کـه تو بینی ستمـگری داند
بـباخـتـم دل دیوانـه و ندانسـتـم …… کـه آدمی بـچـه‌ای شیوه پری داند
هزار نکـتـه باریکـتر ز مو این جاسـت …… نـه هر کـه سر بتراشد قـلـندری داند
مدار نقـطـه بینـش ز کمند ابروی توسـت مرا …… کـه قدر گوهر یک دانـه جوهری داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد …… جـهان بـگیرد هر آن که دادگری داند
ز شـعر دلکـش حافـظ کـسی بود آگاه …… کـه با ایرج کیاوش ر‌ه و رسم دلبری داند

**********

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش ………  گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند ……… خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل ……… زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش

بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود ………  این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری ……… بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست ……… هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل ……… جانب عشق عزیز است فرومگذارش

صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه ……… به دو جام دگر آشفته شود دستارش

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود ……… نازپرورده وصال است مجو آزارش

تولدت مبارک نازنین:

دلم میخواست بهترین تولد را برات جشن بگیرم.

با آرزوی اینکه همیشه دلی شاد با لبی خندان داشته باشی‌ همراه با عمری طولانی و خدا کند که در زمان تو شاهد استقرار مدینه فاضله باشیم همانجایی که عمر جاودان حکمفرما ست. همانجایی که نه‌ نشانی‌ از ابتذال نه از کهولت نه بیماری و یا فقر و مصیبت و نا‌ عدالتی وجود دارد. جاییکه دلهای واقعی با هم پیوند میخورند و نگاه‌های عاشقانه رنگ وفا و صمیمیت بخود میگیرند. ولی چه کنم که باز هم چیزی ندارم تقدیم تو نازنین بکنم بجز امید و آرزو. امیدوارم این فاصله‌ها بزودی از بین بروند و بتونم از نزدیک تو نازنین را در آغوش بکشم. فدات بشم زیبا چهره همیشه دوست داشتنی. خداوند همیشه نگاه دار تو نازنین باد.

ای دوستان عیب نظر بازی حافظ مکنید

که من او را زمحبان صدیق شما می بینم

**********

بارها گفته‌ام و صد بار دگر میگویم ….که من دلشده این ره نه‌ بخود می‌‌پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند ….. آنچه استاد ازل گفت بگو میگویم

من اگر خارم و گر چمن ارایی هست ….کز آن دست که او کشد هر دم میرویم

شنیدستم که این ره بس دراز است …… سر ره در پس پرده صد پرده راز است

چو من منزل ندیده استم فرا پیش …….. فسانه است آنچه را گویم از این بیش

چو بینی‌ جملگان افسانه سازند ……….….. به آن افسانه نرد عشق بازند
تونیز، ز بهر خویش افسانه‌یی‌ چند ……….  بساز و دل، به آن افسانه‌ ها بند

حافظ وظیفه تو ثنا گفتن است و بس.

…ناتمام

دلـم خزانـه اسرار بود و دسـت قـضا ……. درش ببسـت و کلیدش به دلسـتانی داد

دلـم خزانـه اسرار بود و دسـت قـضا ……. درش ببسـت و کلیدش به دلسـتانی داد

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت اول سفر)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت دوم وحدت)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت سوم تضاد)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت چهارم تطبیق)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت پنجم شناخت)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت ششم توکل)

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت هفتم صبر)

گفت ما را هفت وادي در ره است ……… چون گذشتي هفت وادي، درگه است

هست وادي سفر با طلب آغاز كار ……… وادي عشق است از آن پس، در كنار

پس سيم وادي است آن  تضاد ………  چهارم وادي است تطبیق یا که صلح

هست پنجم وادي کمال یا شناخت… پس ششم وادي توکل حيرت العقل

هفتمين، وادي صبر است و رضا (بقا)……… بعد از اين روي نبود تو را اختیار

در كشش افتي، اختیار گم گرددتي ……… گر بودي يك قطره قلزم گرددتي

هفت شهر عشق را عطار پیمود ……… ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

زندگی‌! براستی زندگی‌ چیست؟ (قسمت چهارم تطبیق)

شنیدستم که این ره بس دراز است …… سر ره در پس پرده صد پرده راز است

چو من منزل ندیده استم فرا پیش …….. فسانه است آنچه را گویم از این بیش

گفتیم غرض از منظور این بود که: اگر مبنای فرض بر این گرفته شود که زندگی‌ یک سفر است از نقطه ای به نقطه ای‌ دیگر پس ما انسانها (مسافرین) لاجرم برای انجام این محق باید در تکاپو و تلاشی مستمر در این راستا بکوشیم.  حال سوال این است  کدام راستا؟ مگر نه اینست که کوتاهترین راه بین دو نقطه خط راست است؟ خوب این راستا همان خط راست است.این همان صراط مستقیم است. و مگر نه این است که ما (انسانها) اگر نقاط یک خط راست را تشکیل میدهیم برای تشیکیل یک خط راست لا جرم ما نقاط آیا نباید پشت سر هم باستیم تا یک خط مستقیم را تشکیل بدهیم؟ و برای اینکه ما نقاط بتوانیم پشت سر هم قرار بگیریم در یک سمت و سؤ به چه چیز اساسی‌ احتیاج مبرم داریم؟ بلی درست حدس زدید ما به وحدت احتیاج داریم. و حال اگه مانقاط پشت سر هم  در یک صف قرار نگیریم چه میشود؟ بلی خط مستقیم تشکیل داده نمیشود نهایتا به سر منزل مقصود  یا اصلا نخواهیم رسید و یا اینکه حالا حالا به این زودیها نخواهیم رسید.  و مطمئن باشید که این تنها ره رهأئی است و بس. پس تنها ره رهایی خط مستقیم (صراط مستقیم) است و تنها و تنها بوسیله اتحاد تمامی‌ ابنا بشر است که این محق میسر میشود و رسیدن به اتحاد و وحدت میسر نیست مگر با توصل به عشق و بس. و این عشق همان ریسمان محکم الهی است. (و اعتصموا بحبل الله جمیعا (همگی) و لا تفرقوا) همگی به ریسمان محکم خدا (عشق) چنگ بزنید و متفرق نشوید. یکیست ترکی‌ و تازی درین معامله حافظ … حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی. (و اهدنا الصراط المستقیم) و خدایا ما را به صراط مستقیم هدایت بفرما. بعضی‌‌ها معتقدند که زندگی‌ یک سفر است. سفری از نیستی‌ تا ابدیت. سفری از صفر تا بی‌ نهایت. سفری از منی تا خدا. والسلام.

ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد …… دل رمیده ما را رفیق و مونس شد

ای شرمزده غنچه مـسـتور از تو …… حیران و خجل نرگس مخـمور از تو

گـل با تو برابری کـجا یارد کرد …… کاو نور ز مـه دارد و مـه نور از تو

جز نـقـش تو در نـظر نیامد ما را …… جز کوی تو رهـگذر نیامد ما را

خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت …… حـقا کـه بـه چشم در نیامد ما را

بر گیر شراب طرب​انگیز و بیا …… پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا

مشنو سخن خصم که بنشین و مرو …… بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا

ما را که درد عشق و بلای خماری تو کشت …. تنها  وصل تو و می ساقی است که  دوا کند

جان رفت درسر لعلت و حافظ به عشق سوخت .عیسی دمی کجاست که احیای ما از نوبنا کند

***********************

به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا ….. که این دو فتنه برهم می زنند دنیا را

چه شعبده است در آن چشمان مشکین تو ….. نهفته اند شب عشاق و گوهردریا را

تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح ….. به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن ….. که چشمم مانده به ره آهوان صحرا را

هنوزم زین همه نقاش ماه و اخترم نیست ….. شبیه سازترازاشگم چشم شیدا را

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را …..جز این قدر که فراموشت نتوان کرد ما را

**********************

بگذار سر به سینه‌‌ی من تا که بشنوی ….. آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق ….. آزار این رمیده‌ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه‌ی من تا بگویمت ….. اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته‌جان ….. عمریست در هوای تو از آشیان جداست

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس  …… که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

***********************

دهانت را می‌بویم مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می‌پویم مبادا شعله‌ای از من در آن نهان باشد

و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می‌زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی‌ست نازنین
روزگار عجیبی‌ست نازنین

ای باد حدیث من نـهانـش می‌گو …… سر دل من بـه صد زبانـش می‌گو

می‌گو نه بدانسان که ملالـش گیرد …… می‌گو سخنی و در میانـش می‌گو

***********************

يا رب آن آهوی مشکين به ختن بازرسان …. وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان

دل آزرده ما را به نسيمی بنواز …. يعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان

ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند … يار مه روی مرا نيز به من بازرسان

ديده‌ها در طلب لعل يمانی خون شد …. يا رب آن کوکب رخشان به يمن بازرسان

برو ای طاير ميمون همايون آثار …. پيش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان

سخن اين است که ما بی تو نخواهيم حيات …. بشنو ای پيک خبرگير و سخن بازرسان

آن که بودی وطنش ديده حافظ يا رب …. به مرادش ز غريبی به وطن بازرسان

***********************

از مـن جدا مشوهرگز کـه توئی نور دیده‌ام …. ای آرام جان و مونـس قـلـب رمیده ام
از دامـن عشق تو دسـت بر نگیرم لیک …. پیراهـن صـبوری خویش از هم دریده‌ام
از چشم بد مبادت گزند از آنک من …. در دلدادگی تو بـه غایت والی‌ رسیده‌ام
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان …. مـعذورم بدار کـه کسی‌ را مثل او ندیده‌ام

***********************

مرا امید وصال تو زنده می‌دارد …. ور نه هر دم از هجر توست بیم هلاک

هزار دشمنـم ار می‌کنند قصد هـلاک …. گرم توئی یار از دشمـنان ندارم باک

نفـس نفـس اگر از باد نشنوم بویت …. زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک

رود به خواب دو چشمم از خیال تو حاشا …. بود صـبوری دل اندر فراق تو حاشاک

***********************

گفتا: گدای کوی او از هشت خلد مستغنیست …. اسیر عشق او از هر دو عالم آزادسـت

گفتم:بـه کام تا نرساند مرا لبش چون نای…. نصیحـت همه عالم به گوش من بادست

***********************

در اندرون مـن عاشق خسته دل ندانـم که چیست ….. که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

مرا بـه کار جـهان هرگز چنین الـتـفات نـبود ….. لیک رخ تو در نظر من چنین خوشـش آراسـت

نخـفـتـه‌ام ز خیال تو که آتشی درون من است …..آتشی که نمیرد زعشق تو همیشه در دل ماست

***********************

چند تن از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي امروز پنجشنبه از مجروحان اغتشاشات اخير تهران ، بستري شده در يکي از مرکز درماني عيادت و از آنان دلجويي کردند.
به قلم

به گزارش ايرنا در اين بازديد حجت الاسلام حميد رسايي ، علي اصغر زارعي ، مهدي کوچک زاده نمايندگان مردم تهران و حميد رضا بابايي عضو هيات رييسه مجلس و نماينده مردم همدان در مجلس شوراي اسلامي حضور داشتند.

يکي از مجروحان اغتشاشات اخير در اين ديدار ضمن تشکر از زحمات نمايندگان مجلس شوراي اسلامي گفت : در جريان درگيري دريکي از خيابانهاي تهران در برخورد با يک خودرو از ناحيه پا دچار شکستگي شدم .

وي با تشکر از مسئولين اين مرکز درماني به جهت رسيدگي خوبشان گفت : عوامل اين اغتشاشات با هماهنگي اين اقدامات را انجام دادند.

اين دانشجوي رشته مديريت صنعتي افزود : يکي از دوستانم نيز هم اکنون در اتاق عمل است و وي نيز به شدت آسيب ديده است .

حجت الاسلام حميد رسايي ضمن آرزوي بهبودي براي وي گفت : وظيفه ما اين بود که به عيادت شما بياييم و از زحمات شما قدرداني نماييم .

حاجي بابايي نيز ضمن آرزوي بهبودي براي اين خادم ملت گفت : خادم بودن هزينه دارد که شما آن را پرداختيد ، حاضريد به شما ضربه بخورد اما به رهبر نه.

يکي ديگر از مجروحان اغتشاشات اخير نيز گفت : براي برقراري نظم و جلوگيري از هر گونه اغتشاش مشغول گشت زني در منطقه مخبر الدوله بودم که خودرو نيساني از خط ويژه به سمت من آمد و پس از برخورد با من مرا مجروح کرد.

وي گفت : روز اول اعتنايي به زخم خود نداشتم اما پس از چند روز دچار خونريزي و بستري شدم .

وي که خود را کارمند يک شرکت خصوصي معرفي کرد افزود : ما بدون هيچ ادعايي پشتيبان ولايت فقيه هستيم .

اين مجروح اغتشاشات اخير با اشاره به اين مطلب افزود : پيامي که براي اغتشاش گران دارم اين است که آنها و حاميانشان ره به جايي نخواهند برد چرا که ما پشتيبان رهبر و ولايت فقيه هستيم .

وي گفت : ما هرچه ضربه مي خوريم از داخل است و مادامي که دشمن از داخل اميدي نداشته باشند ، بيگنانگان نمي توانند به ما ضربه بزنند.

رسايي گفت : به منظور تقدير از زحمات خالصانه شما به اينجا آمده ايم و آرزوي سلامت و بهبودي شما را داريم .
يکي ديگر از مجروحان اين حوادث گفت : در حال رفتن به منزل بودم که از سوي آشوبگران از ناحيه چشم و کمر مجروح شدم .

وي گفت : در خيابان آزادي زماني که اغتشاشگران به سمت نيروهاي امنيتي سنگ پرتاب مي کردند دچار مصدوميت شدم .
مادر اين مجروح با گريه و ناراحتي گفت : گناه فرزند من چيست ، من حق آن را از شما و کساني که اين حادثه را ايجاد کرده اند مي خواهم ، پدر وي از جانبازان جنگ است و در حال حاضر با مشکلات فراواني روبه روست .
وي که از ناحيه چشم احساس ناراحتي و درد مي کرد با نشان دادن محل مجروحيت خود به نمايندگان گفت : من بيگناه بودم و بي جهت سوختم .

مادر اين مجروح با ابراز ناراحتي از وضعيت بينايي فرزند خود در ادامه افزود : کشور قانون دارد و بايد به آن احترام گذاشت.
يکي ديگر از مجروحان بستري شده در اين مرکز درماني اظهارداشت : خدا راخوش نمي آيد که عده اي بي گناه بسوزند اينجا جنگل نيست که قانون نداشته باشد و هر کس حرف خودش را بزند ،بايد يک نفر تصميم گيرنده باشد و همه از آن اطاعت کنند ، کشور مال خودمان است و بايد براي ساختن آن تلاش کنيم .

حاجي بابايي افزود : وي فرزند نظام است و نظام وطيفه دارد به آن رسيدگي کند، مردم کمک کنند تا حوادثي مشابه رخ ندهد.
يکي ديگر از مجروحان اغتشاشات اخير نيز گفت در خيابان آزادي توسط آشوبگران با چاقو مورد ضرب و شتم قرار گرفتم .

وي از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي خواست : مقصرين اين آشوبها را شناسايي کرده و به مردم معرفي کنند .
وي گفت : مردم شما را دوست دارند و دولت و مجلسي که اصولگراست مردمش دعا گو هستند .

وي که از ناحيه ريه مجروح شده است گفت : مردم را روشن کنيد و عوامل حادثه را معرفي و مجازات نماييد .
حاجي بابايي به وي گفت : شما مايه افتخار کشور و نظام هستيد.

وي که مربي تربيتي يکي از مدارس تيزهوشان کشور نيز هست گفت : من خدمتگزار نظام هستم و از 5 ناحيه چاقو خوردم و دوستانم نيز جراحات زيادي ديدند.

حجت الاسلام رسايي گفت : ما نيز همانند شما خدمتگزار نظام هستيم و فقط جايگاه خدمتتان فرق کرده است .

نمايندگان مجلس در پايان عيادت خود از مجروحان اغتشاشات اخير با آرزوي سلامتي و بهبودي براي خادمان ملت و نظام گفتند : مسئولين نظام قضاياي اخير را مورد بررسي قرار داده و مي دهند و عاملان اين حوادث را محاکمه خواهند کرد.

در شماره روز گذشته با انتشار بخش اول مطلبي تحت نام «لشكر‌كشي رسانه‌اي عليه مردم ايران» به بررسي نقش بنگاه سخن‌پراكني BBC در پيشبرد اهداف دولت‌هاي استعمارگر عليه مردم ايران پرداختيم و در همين راستا سه محور اجتماعي، فرهنگي و سياسي از محورهاي چندگانه اين رسانه براي ضربه زدن به نظام جمهوري اسلامي ايران مورد بررسي قرار گرفت. در بخش پاياني اين مطلب به بررسي ساير محورهاي اين رسانه براي رسيدن به مقصود دولت‌هاي بيگانه خواهيم پرداخت
به قلم مسعود پولادوند

در شماره روز گذشته با انتشار بخش اول مطلبي تحت نام «لشكر‌كشي رسانه‌اي عليه مردم ايران» به بررسي نقش بنگاه سخن‌پراكني BBC در پيشبرد اهداف دولت‌هاي استعمارگر عليه مردم ايران پرداختيم و در همين راستا سه محور اجتماعي، فرهنگي و سياسي از محورهاي چندگانه اين رسانه براي ضربه زدن به نظام جمهوري اسلامي ايران مورد بررسي قرار گرفت. در بخش پاياني اين مطلب به بررسي ساير محورهاي اين رسانه براي رسيدن به مقصود دولت‌هاي بيگانه خواهيم پرداخت.
د: محورهاي هنري
1-تحريف واقعيات: بهره‌برداري از هنر به عنوان ابزاري مهم در جهت انجام تبليغ و تحريف واقعيات فرهنگي، اجتماعي و سياسي كشور از طريق ابزار هنري و انتقال آن به مخاطبين.
2-ابتذال: ترويج ابتذال و بي‌بندوباري از طريق كاركردهاي هنري و فاسد و ناكارآمد جلوه دادن اركان نظام در قالب و پوشش آثار هنري به مخاطبين.
3-رؤيا پردازي: ترويج رويا پردازي و القاي حس پوچي و يأس در مخاطبين و برجسته‌سازي معضلات و فاصله جامعه فاضله مورد نظر با جامعه موجود.
4-قانون‌گريزي: تبليغ تمرد از قوانين و قانون‌گريزي در آثار هنري به عنوان شيوه‌اي در جهت نشان دادن اعتراض به وضع موجود.
5-برجسته‌سازي مشكلات: برجسته‌سازي مشكلات معمول در همه جوامع و تعميم آن به ناكارآمدي نظام و سياست‌هاي آن و غلو و غير قابل حل جلوه‌دادن اين مشكلات توسط نظام حاكم.
6-كوچك نمايي توفيقات: كم و بي‌ارزش جلوه دادن توفيقات و موفقيت‌هاي علمي، سياسي و اجتماعي كشور.
ه: محورهاي اقتصادي
1-تحريم‌هاي اقتصادي: انجام تبليغات وسيع در خصوص سطح و نوع تحريم‌هاي اقتصادي بر ضدنظام و غلو در تأثيرات اين تحريم‌ها در جامعه و القاي حس نااميدي در مردم و نارضايتي آنان از نظام.
2-بزرگنمايي مشكلات: نقطه گذاري و برجسته سازي برخي مشكلات معمول اقتصادي به جهت تحولات جهاني و تعميم آن به نظام و كاركردهاي اقتصادي آن.
3-اخلال در روند اقتصادي: محدود سازي تجارت با ايران، سنگ اندازي در جهت عقد قراردادهاي تجاري، ناامن جلوه دادن سرمايه‌گذاري در ايران و …
4-استفاده از ابزار سياسي: استفاده از روابط بين‌المللي در جهت فاصله انداختن ميان ايران و كشورهاي ديگر از طريق اعمال فشار سياسي، تهديد به كاهش سطح روابط، كاهش سطح مبادلات تجاري و اقتصادي و نظاير آن.
و: محورهاي امنيتي
1-ناامني در نقاط مرزي: كمك به تجهيز اشرار و قاچاقچيان و گروهك‌هاي معاند با نظام در جهت نفوذ و ايجاد حس ناامني در مرزها از طريق گروگانگيري، قتل و جنايت، تجاوز و تعدي به مرزنشينان و بي‌اقتدار جلوه دادن و القاي حس بي‌توجهي و ناكارآمدي نظام در تامين امنيت.
2-تهديد نظامي: تهديد به انجام عمليات نظامي به اشكال گوناگون در جهت مرعوب ساختن مردم و مسوولان با هدف اجراي عمليات رواني.
3-ايجاد حس بي‌اعتمادي در همسايگان: القاي حس تهديد بودن جمهوري اسلامي ايران براي همسايگانش،تبليغ چشم طمع داشتن جمهوري اسلامي به خاك همسايگان و تبليغ حمايت ايران از گروه‌هاي معاند با نظام‌هاي حاكم در منطقه.
4-ترغيب مرزنشينان به نافرماني مدني: تبليغ قوميت پرستي (پان تركيسم، پان عربيسم و…) و ترغيب آنان به تمرد از قوانين و مقابله با نظام.
5-ترغيب به تجزيه طلبي: قلب موضوعات تاريخي و ترغيب قوميت‌ها به تجزيه طلبي و تبليغ عدم سنخيت فرهنگ ملي با فرهنگ فولكلور منطقه‌اي
6-ايجاد حس ناامني و اغتشاش در جامعه: ايجاد و حمايت از گروه‌هاي شرور، بزهكار، ضدانقلاب و مضمحل در جهت ايجاد حس ناامني در جامعه و موضع‌گيري در مقابل سركوب و بازداشت آنان توسط نظام و القاي حس خفقان و عدم آزادي بيان در تبليغات خود.
گــروه‌هاي هدف در تبليغات
انجام شده
1-مخالفان سياسي نظام 2-افراد بي‌تفاوت 3-طرفداران و همراهان با حكومت
محيط تبليغات صورت گرفته
محيط داخلي:
1-گروهك‌هاي معاند با نظام 2-فريب‌خوردگان و مزدوران وابسته به استكبار جهاني 3-قلم به مزد فروشان و هوچيگران سياسي 4-غافلين و مغرضين
شيوه‌هاي اجرا
1-تهمت و افترا به مسوولان 2-ايجاد حساسيت‌هاي كاذب 3-تبليغ ناكارآمدي دولت و دستگاه‌هاي مرتبط 4-زير سؤال بردن اقدامات دولت و دستگاه‌هاي مرتبط با مسائل كلان كشور
محيط بيروني:
1- آمريكا، انگليس، اسراييل 2-كشورهاي عربي حاشيه خليج فارس 3-كشورهاي همسايه با ايران 4-كشورهاي اروپايي شيوه‌هاي اجرا:
1-محور شرارت قراردادن ايران 2-تهديد بودن ايران براي جهان 3-حمايت ايران از تروريسم 4-حمايت ايران از مخالفين دولت‌هاي منطقه 5-جنگ طلب بودن ايران و تلاش در جهت دستيابي به سلاح اتمي 6-عدم رعايت حقوق بشر در ايران 7-اعدام و سركوب مخالفان در ايران 8-مخالفت ايران (حكومت) با دانش، ادب و هنر 9-زياده خواهي

ايجاد بحران و اغتشاش در كشور در زمان انتخابات دهم رياست‌جمهوري سناريوي تعريف شده‌اي بود كه از ماه‌ها قبل از انتخابات از سوي آمريكا و هم‌پيمانان اين كشور همچون انگليس طراحي شده بود.
به قلم سيد علي مرادخاني

ايجاد بحران و اغتشاش در كشور در زمان انتخابات دهم رياست‌جمهوري سناريوي تعريف شده‌اي بود كه از ماه‌ها قبل از انتخابات از سوي آمريكا و هم‌پيمانان اين كشور همچون انگليس طراحي شده بود. هدف اصلي، «براندازي نظام جمهوري اسلامي» است كه منافع و مطامع آنها را در منطقه و شايد در جهان با مشكل روبه‌رو كرده است، كه براي اين منظور بارها در شرايط مختلف با استفاده از فرصت، سعي شده با فتح سنگرها و موانع و به اصطلاح هدف‌هاي فرعي راه رسيدن به هدف اصلي را محقق كند. يكي از اين اهداف كه موقعيت استكبار را همواره با خطر مواجه ساخته، جريان اصولگرايي است كه با تكيه بر اصول و مباني اسلامي و انقلاب و انديشه‌هاي راسخ بنيانگذار انقلاب اسلامي چند سالي است كه زمام امور اداره كشور را در اختيار گرفته و با اتخاذ سياست‌هاي تأثيرگذار داخلي و خارجي، توان و اقتدار نظام جمهوري اسلامي را در منطقه و جهان به نمايش گذاشته است. در اين فرايند دولت نهم برخاسته از بطن مردم با تكيه بر اعتقادات اصولگرايي در مدت چهارسال اخير، آنچنان در عمق بخشي اصولگرايي در محيط داخلي، منطقه‌اي و بين‌المللي با اتخاذ سياست‌هاي اصولي و قاطعانه توانست موفق عمل كند كه مخالفين و معاندين را به تحير و تحرك وادار نمود، يك نشريه آمريكايي بعد از انتخابات دهم گزارشي به قلم دكتر رافائل جانسون با اشاره به تحولات و حوادث بعد از انتخابات با اين سؤال كه چرا احمدي‌نژاد بايد پيروز شود، مي‌نويسد: چون حكومت او در اين چهار سال عادلانه بوده است و با اشاره به رشد 6 درصدي اقتصاد و كاهش نرخ بيكاري به 12 درصد و كاهش و دوري از وابستگي به نفت و … مي‌گويد در اقتصاد موفق عمل كرده و رئيس جمهوري بوده كه بدون جلب توجه غرب رئيس جمهور شده است و در مقابل تهديدات آمريكا و اسراييل به طور موفق آميز ايستادگي کرده‌ است.
در سناريوي آمريكايي، اصولگرايي و دولت نهم هدف قرار گرفت، بنابر اين از ديدگاه استكبار، اولويت اساسي درباره انتخابات ايران جلوگيري از پيروزي احمدي نژاد بود. آمريكايي‌ها از شش ماه قبل نيك مي‌دانستند كه كانديداي اصولگرا پيروز انتخابات خواهد بود. براي واكنش سريع در مقابل اين موفقيت اصولگرايي ايجاد بحران و آشوب از سوي غربي‌ها تدارك ديده شد و از طريق رقيب انتخاباتي كه مورد حمايت آنها بود در داخل كشور دنبال شد.
رابرتزيك، سياستمدار آمريكايي طي مقاله‌اي نقش دولت آمريكا در آشوب‌هاي پس از انتخابات در ايران را افشا كرد. او در اين مقاله مي‌گويد: آمريكا رئيس جمهور ايران، محمود احمدي نژاد را مورد هجمه تبليغاتي قرار داده و او را خطرناك معرفي مي‌نمايد و براي بي‌ثبات سازي ايران گزارش‌هاي زيادي از كمك‌هاي مالي آمريكا وجود دارد كه يكي از آنها طبق اسنادي ثابت مي‌كند 400 ميليون دلار براي انقلاب مخملي پس از برگزاري انتخابات هزينه شده است. در همين مقاله آمده است كه رسانه‌هاي آمريكا پس از انتخاب احمدي نژاد بدون وقفه سعي كردند تا تقلب در انتخابات را به جهانيان القا كنند و انگلستان و آلمان نيز بدون پشتوانه اطلاعاتي و تنها به دنبال آمريكا صحت انتخابات ايران را زير سؤال بردند. خيلي جالب است كه اشاره مي‌كند به اينكه منبع اطلاعاتي آمريكا چيزي جز اظهارات كانديداي شكست خورده ايران نيست كه آمريكا نيز مي‌خواست او پيروز انتخابات باشد.
اغتشاشات و بحران سازي اوضاع ايران از فرداي روز انتخابات تحقق سناريويي بود كه غربي‌ها به ويژه آمريكا در دستور كار داشت كه متاسفانه توسط برخي از هواداران يك نامزد با پشتوانه برخي از جريان‌هاي سياسي شدت يافت و خسارت‌هاي ميلياردي به اماكن خصوصي و عمومي به بار آورد و شرايطي فراهم شد تا سودجويان و عناصر مسلح منافقين و اشرار، تني چند از افراد بي‌گناه را به ضرب گلوله كشته و تعدادي را نيز زخمي كنند.
آمريكا در اين پروسه از بحران سازي، تاكتيك ايجاد
«شكاف بين نخبگان» براي وارد كردن ضربه نهايي و استمرار بخشيدن به آشوب‌ها را به كار گرفت. همسو بودن جريان رقيب و تئوري‌پردازان آن با غرب تا اندازه قابل توجهي «تاكتيك شكاف» را به موفقيت‌ قرين كرد. گروه رقيب به ويژه پس از شكست در انتخابات، از طريق روش‌هاي غير قانوني و غير اخلاقي همچون تأكيد بر «ابطال انتخابات» و صدور بيانيه‌هاي تند و آمريكاپسند مسير حركت و تاكتيك غرب در داخل كشور را تسهيل نمودند. اين گروه با بدعت آفريني‌‌هاي جديد و برخوردار از حمايت‌هاي آشكار استكبار، پشتوانه‌هاي مردمي خود را اندك‌اندك از دست دادند تا اينكه با روشنگري‌هاي تاريخي رهبر فرزانه انقلاب و تلاش رسانه ملي و ساير شخصيت‌هاي فعال سياسي و مذهبي، شكاف مورد انتظار غرب در ايران، تنزل يافت و جامعه از انشقاق ملي به يكپارچگي و انسجام هميشگي روي آورد.

عضو كميسيون حقوقي و قضايي مجلس با اشاره به ارائه چندين شكايت عليه موسوي از سوي نمايندگان مجلس، ‌ گفت:
به قلم

عضو كميسيون حقوقي و قضايي مجلس با اشاره به ارائه چندين شكايت عليه موسوي از سوي نمايندگان مجلس، ‌ گفت: ‌ اين شكايات هنوز به قوه قضائيه ارائه نشده چرا كه رهبر معظم انقلاب هم كانديداها را دعوت به آرامش كردند اما اگر دامنه اقدامات موسوي ادامه پيدا كند حتماً اين شكايت را به دستگاه قضایی ارائه مي‌كنيم. به گزارش فارس، ‌ حجت‌الاسلام محمد تقي رهبر در حاشيه جلسه ديروز مجلس در گفت‌وگو با خبرنگاران از تنظيم شكايتي از سوي نمايندگان عليه موسوي به دليل اقدامات وي در حوادث اخير خبر داد. وي با تأكيد‌ بر اينكه شكايتي عليه وي تنظيم و به امضاي شمار زيادي از نمايندگان اعم از روحانيون و غيرروحاني رسيده است، افزود: ‌ تنظيم اين شكايت به دليل اقدامات و نقش اخير موسوي در وقايع اخير است. رهبر اضافه كرد كه شكايت عليه موسوي هنوز به قوه قضائيه ارائه نشده چرا كه رهبر معظم انقلاب كانديداها را دعوت به آرامش كردند اما اگر دامنه اقدامات موسوي ادامه پيدا كند حتماً شكايت را به قوه قضائيه ارائه مي‌كنيم. رهبر با استناد به قانون مجازات اسلامي گفت: ‌ به هر حال كساني كه اجتماعات و راهپيمايي‌هاي غيرقانوني را برپا مي‌كنند بايد مورد پيگرد قانوني قرار گيرند

يكي از روزنامه‌هايي كه هم به صورت مكتوب و هم آنلاين منتشر مي‌شود مورد حمايت مالي رئيس يك نهاد آموزشي بزرگ مي‌باشد.
به قلم

يكي از روزنامه‌هايي كه هم به صورت مكتوب و هم آنلاين منتشر مي‌شود مورد حمايت مالي رئيس يك نهاد آموزشي بزرگ مي‌باشد. اين روزنامه در ايام انتخابات به صورت كامل از موسوي حمايت مي‌كرد. روزنامه مذكور به رغم اينكه گفته مي‌شود مورد حمايت يك چهره برجسته اصولگرا است به صورت ارگان غيررسمي رئيس اين نهاد آموزشي در آمده است. گرداننده اصلي اين روزنامه تلاش مي‌كند خود را به يكي از چهره‌هاي برجسته جريان اصولگرا منتسب كند، اما اطلاعات حاكي از آن است كه اين روزنامه با حمايت مالي رئيس نهاد آموزشي مذكور اداره مي‌شود. رئيس اين روزنامه، مسؤول كانون دانش‌آموختگان همان نهاد آموزشي است. گفتني است اين روزنامه روز گذشته به دليل وجود مطالب بسيار تند به دستور وزارت ارشاد از چاپ بازماند

شنيده شده كه ميرحسين موسوي پس از اغتشاشات اخير و بيانيه‌هايي كه صادر كرد از دو طرف تحت فشار قرار دارد؛ از يك طرف طيف تندروهاي جريان دوم خرداد به رهبري (م.خ) مرد خاكستري اصلاحات به موسوي فشار مي‌آورند كه بايد راهي را كه آغاز كرده ادامه دهد و با همين شدت و لحن و ادبيات تند جلو برود،
به قلم

شنيده شده كه ميرحسين موسوي پس از اغتشاشات اخير و بيانيه‌هايي كه صادر كرد از دو طرف تحت فشار قرار دارد؛ از يك طرف طيف تندروهاي جريان دوم خرداد به رهبري (م.خ) مرد خاكستري اصلاحات به موسوي فشار مي‌آورند كه بايد راهي را كه آغاز كرده ادامه دهد و با همين شدت و لحن و ادبيات تند جلو برود، البته بايد فاز را عوض كند.
از سوي ديگر موسوي توسط يكي از مهمترين چهره‌هاي حامي خود پيامي دريافت كرده كه ادامه اين حركات تند به مصلحت نيست و اين رفتار راديكال باعث رودررويي وي با نظام مي‌شو

پس از انتشار خبر حضور (م.ق) سردبير يكي از روزنامه‌هاي دوم خردادي در يكي از كشورهاي حاشيه خليج فارس و آموزش در حوزه انقلاب‌ مخملين،‌ روز گذشته رسانه‌هاي وابسته به اين جريان ضمن زير سؤال بردن اصل خبر مدعي شدند كه نامبرده پاسپورت نداشته و تا كنون از كشور خارج نشده است! ذكر چند نكته در اينجا ضروري است
به قلم

پس از انتشار خبر حضور (م.ق) سردبير يكي از روزنامه‌هاي دوم خردادي در يكي از كشورهاي حاشيه خليج فارس و آموزش در حوزه انقلاب‌ مخملين،‌ روز گذشته رسانه‌هاي وابسته به اين جريان ضمن زير سؤال بردن اصل خبر مدعي شدند كه نامبرده پاسپورت نداشته و تا كنون از كشور خارج نشده است! ذكر چند نكته در اينجا ضروري است.
1- صرف نداشتن پاسپورت دليل بر خروج از كشور نيست. خروج بسياري از چهره‌هاي فراري از كشور بدون مجوز و گذرنامه صورت گرفته است.
2- آقايان به جاي اينكه اعلام كنند (م.ق) پاسپورت ندارد علت نداشتن پاسپورت را ذكر كنند. آنها رسماً اعلام كنند كه ايشان به دليل نرفتن به خدمت سربازي نتوانسته پاسپورت بگيرد!
3- هم حزبي‌هاي‌ ايشان كه با شعار تغيير و اداره كشور بر مبناي قانون در انتخابات از كانديداي خود حمايت مي‌كردند روشن كنند كه آيا نرفتن به خدمت سربازي، فرار از قانون معني نمي‌شود؟
چطور مي‌‌خواهند با افرادي كه از قانون فرار مي‌كنند كشور را به سمت قانونگرايي ببرند.